نقد طرحواره تحول بنیادین
وقتي «قصه هاي خيالي» جاي «قصه هاي واقعي» در کتاب هاي درسي قرآن را ميگيرد.
مقدمه
بررسي محتواي کتاب درسي «آموزش قرآن» پايه اول ابتدايي، نکاتي را در راستاي «سند تحول بنيادين» و با هدف ارتقاي کيفيت آموزشهاي قرآني را نشان مي دهد. اگرچه در کتاب فعلي، آموزش آياتي از کلامالله مجيد و سورههاي حمد و توحيد گنجانده شده است، اما تحليلِ «ساختارِ حاکم» بر کتاب نشاندهنده يک تغيير پارادايم نگرانکننده است که ضرورتِ بازنگري فوري را ايجاب ميکند:
۱- جابهجايي مرکز ثقلِ آموزشي (استحاله درس قرآن):
در برنامه فعلي، مشاهده ميشود که سهمِ قابل توجهي از محتواي کتاب، به جاي «تلاوت و انس مستقيم با متن»، به «قصههاي تخيلي و فانتزي» اختصاص يافته است. اين امر باعث شده مرز ميان «آموزش قرآن» و «تعليمات ديني (هديههاي آسمان)» مخدوش شود. قرآن کريم «کتابِ وحي» است و نبايد به بستري براي «آموزشِ اخلاقِ سکولار» تبديل شود. اولويتبندي فعلي، «جايگاه قدسي قرآن» را در ذهن کودکِ نوپا به سطح يک «کتاب داستانِ اخلاقي» تنزل داده است.
۲- آسيبِ ناشي از جايگزيني «حقيقت» با «تخيل»:
در حالي که قرآن کريم خود سرشار از قصص واقعي، معجزات و سنتهاي الهي است که با فطرت کودک سازگاري بالايي دارند، جايگزيني آنها با داستانهاي فانتزي (که مبتني بر جاندارپنداري سکولار است)، نه تنها کمکي به آموزش دين نميکند، بلکه قدرتِ باورپذيري کودک نسبت به «غيب» و «معجزه» را تضعيف مينمايد. ذهن کودک در اين سن قادر به تفکيک «داستان ساخته ذهن نويسنده» از «حقيقت وحياني» نيست؛ لذا استفاده بيرويه از قصه فانتزي، ذهن کودک را براي پذيرشِ الگوهاي غيرديني آماده ميکند.
۳- حذفِ «مربي» و «مرجعيتِ الهي»:
ساختار فعلي کتاب، صرفاً بر تعامل افقي «آموزش آداب» متمرکز است و از انتقالِ «ارتباط عمودي» (بنده با خدا) و معرفي «اهلبيت عليهم السلام» به عنوان راهبران و مربيانِ الهي تهي شده است. كاهش شديد محتواي حاوي بخشهاي «احتجاج به قرآن» و «قصص انبياء»، قرآن را از يک «کتابِ هدايت» به يک «کتابِ آموزش اخلاق عمومي و آداب و احكام صرف» تبديل کرده است.
نگاهي به استحاله رويکرد تربيتي در کتاب آموزش قرآن پايه اول ابتدايي
با توجه به آنچه در مقدمه گفته شد بيان نكات زير درباره «خشت اول» تأليف كتاب هاي درسي جديد قرآن حوزه آموزش عمومي قرآن در بعد جايگزيني «رويكرد قصه محوري» به جاي «رويكرد جامعيت سواد قرآني» (اسناد تحولي) ضروري به نظر مي رسد:
در نظام تعليم و تربيت ديني، «پايه اول ابتدايي» حکمِ خشت اول را دارد. در اين سنين، ذهن کودک مانند آينهاي شفاف، هر تصويري را که به او ارائه دهيم، در عمقِ وجودش حک ميکند. انتظار ميرود کتابي که نامِ مقدسِ «قرآن» را بر پيشاني دارد، دريچهاي باشد براي اتصالِ کودک به منبع لايزالِ وحي، قصصِ انبياء و سيره ائمه معصومين عليهمالسلام؛ اما بررسي محتواي کتابِ «آموزش قرآن» پايه اول، نشان ميدهد که ما با يک تغييرِ پارادايمِ نگرانکننده روبهرو هستيم: جابهجايي «حقيقتهاي قدسي» با «داستانهاي تخيلي و فانتزي».
۱- قرآن؛ کتابِ وحي يا مجموعه داستانهاي اخلاقي
در کتاب فعلي، شاهد رويکردي هستيم که در آن قصههاي تخيلي (مانند داستانهاي فانتزي حيوانات يا محيطهاي خيالي)، بخش بزرگي از متن را به خود اختصاص دادهاند. اگرچه در بخشهايي از کتاب آياتي براي روخواني گنجانده شده، اما ساختارِ کلي، به جاي «قرآنمحوري»، به سمت «قصه-محوري» متمايل شده است. کودک در اين سن نميتواند ميان «داستانِ ساختهي ذهنِ نويسنده» و «داستانِ وحياني قرآني» تفکيک قائل شود. وقتي ما آموزههاي ديني را در قالب قصههاي فانتزي غيرقرآني ميپيچيم، در واقع قداستِ متنِ وحي را به سطحِ «قصه» پايين آوردهايم. اين اولين گام براي سکولاريزه کردنِ ذهنِ کودک است؛ چرا که او تصور ميکند دين، چيزي در رديفِ سايرِ قصههاست.
۲- فقدانِ «الگوهاي متعالي»؛ جاي خالي انبياء و ائمه
يکي از آسيبهاي جدي اين کتاب، «غيبتِ الگوهاي الهي» است. چرا بايد براي آموزش اخلاق به کودکِ مسلمان، به شخصيتهاي تخيلي و فانتزي پناه ببريم، در حالي که گنجينه قصصِ قرآني و زندگي پرمغزِ پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و ائمه اطهار عليهم السلام سرشار از ماجراهاي جذاب، عبرتانگيز و واقعي است؟ جايگزيني «داستانِ انبياء» با «داستانِ فانتزي»، به معناي محروم کردنِ کودک از «اسوه» است. ما داريم فرصتِ طلايي پيوندِ عاطفي کودک با اولياي الهي را با قصههايي که هيچ پشتوانه وحياني ندارند، معاوضه ميکنيم. اين، يک «استحاله محتوايي» است که محصول آن، نسلي خواهد بود که با اخلاقِ عمومي آشناست، اما با «هويتِ ديني و معرفتي» بيگانه.
۳ - آسيب به «باور به غيب»
قرآن کريم کتابِ «غيب» است. قصصِ قرآني (مانند داستان حضرت موسي، حضرت ابراهيم و…) به کودک ميآموزند که قدرتِ لايزالِ الهي، فراتر از قوانينِ مادي جهان است. اما قصههاي فانتزي که در کتابهاي درسي فعلي جايگزين شدهاند، بيشتر بر «اخلاقِ سکولار» و «تجربه انساني» متمرکز هستند. وقتي کودک در کتاب قرآن، به جاي شنيدنِ عظمتِ خدا و معجزاتِ اولياء، درگيرِ ماجراهاي فانتزي حيوانات ميشود، «حسِ قدسي» و «باور به امور فرامادي» در او کمرنگ ميشود.
۴- تنزل جايگاه قرآن
جايگزيني داستان هاي تخيلي به جاي آموزش خواندن قرآن و نيز به جاي داستان هاي واقعي از قرآن يا درباره قرآن، به تدريج القا کننده اين مطلب است که داستان هاي قرآن نيز غيرواقعي و تخيلي است. دامن زدن به اين استنباط غلط در نظام آموزشي نه ضرورت دارد و نه قابل جبران است؛ بلکه يک بدعت خطرناک و جبران ناپذير و خسارات بار است که يا هيچ کجاي اسناد تحولي سازگار نيست. بلکه يک تحميل عقيده و سليقه به تمام معناست که بايد تا دير نشده جلوي آن را گرفت
لذا آموزشِ قرآن در پايه اول نبايد به يک «کلاسِ قصهگويي عمومي» تبديل شود. مسئولين سازمان پژوهش و برنامهريزي آموزشي بايد بدانند که با هر صفحه از اين کتاب، «هويتِ ايماني» کودک در حال شکلگيري است. پيشنهاد ميشود به جاي تلاش براي جذابسازي قرآن با قصههاي تخيلي، از ظرفيتِ بينظيرِ «قصصِ قرآني» و «رواياتِ تربيتي اهلبيت» در راستاي مأموريت درس قرآن (و نه درس هديه هاي آسمان) استفاده شود. زيرا آموزش قرآن، نيازي به «بستهبندي فانتزي» ندارد؛ عظمتِ کلامِ خدا و قصههاي واقعي بندگانِ برگزيدهاش، به اندازهي کافي براي کودکِ هفتساله جذاب و آموزنده هست، مشروط بر آنکه با زباني هنرمندانه و بدون تحريف، بازگو شوند. اميد است با بازنگري در اين محتوا، از استحاله تدريجي آموزشِ ديني در مدارس پيشگيري شود.
هشدار نسبت به «انحراف ساختاري» در آموزش قرآن
1- از قداستزدايي تا سکولاريزه کردنِ محتوا:
اين هشدار نسبت به «انحراف ساختاري» در آموزش قرآن دوره ابتدايي بسيار جدي است؛ زيرا امروز در حالي که نظام تعليم و تربيت اسلامي بر اساس سند تحول بنيادين، موظف به ترويج فرهنگ قرآني است، آنچه در کتابهاي «آموزش قرآن» پايه اول مشاهده ميشود، نه يک «بستهبندي جذاب»، که يک «استحاله محتوايي» است. جايگزيني قصصِ انبياء و اولياي الهي با داستانهاي فانتزي و غيرواقعي در درسي که مزين به نام قرآن است، يک خطاي راهبردي است. قرآن کريم «کتابِ حقيقت» است، نه بسترِ تخيلاتِ فانتزي. وقتي کودکِ هفتساله در کلاسِ قرآن، به جاي شنيدنِ آياتِ نوراني و قصههاي واقعي صبرِ پيامبران، درگيرِ ماجراهاي فانتزي حيوانات ميشود، ناخودآگاه در مييابد که قرآن، حقيقتي جداي از زندگي و جهان واقعي است. اين، سرآغازِ سکولاريزاسيونِ نگاهِ کودک به دين است؛جايي که دين به «اخلاقِ عمومي» تنزل مييابد و «امر قدسي» قرباني جذابيتهاي زودگذرِ فانتزي ميشود. ما از مسئولينِ محترم انتظار داريم، به جاي «فانتزيسازي» محيطِ آموزشي، به ظرفيتِ عظيمِ قصههاي واقعي قرآني که خود، جذابترين، دقيقترين و تربيتيترين داستانهاي تاريخ بشر هستند، بازگردند. اصلاحِ اين روند، نه يک پيشنهادِ سليقهاي، که يک ضرورتِ انقلابي براي حفظِ هويتِ ايماني نسلِ آينده است.
۲- فرصتها و آسيبها:
اين دغدغه مشترك همه ماست كه فرزندان عزيز ما از همان ابتداي راه، با کلامِ وحي انس بگيرند و از خواندن و فهميدن آن لذت ببرند. اما نظر ميرسد كتاب جديد در انتخابِ مسير، دچارِ مسئله و حتي چالش شده است. استفاده از داستانهاي تخيلي و فانتزي، اگرچه در ظاهر جذاب است، اما آيا بهتر نبود به جاي شخصيتهاي خيالي، از شخصيتهاي واقعي قصههاي قرآن بهره ميبرد؟ زيرا تفاوتِ اين دو بسيار است: داستانهاي قرآني، علاوه بر جذابيت، حاملِ «حقيقت» هستند و باورِ کودک به «غيب» و «معجزه» را تقويت ميکنند؛ در حالي که قصههاي فانتزي، ذهنِ کودک را به «دنياي تخيلي» محدود نگه ميدارند و در ضمن به تدريج باعث مي شود جايگاهِ رفيعِ «آياتِ الهي» در ذهنِ کودک، با «داستانهاي سرگرمکننده» همتراز شود. پيشنهادِ دلسوزانه اين است که با بازنگري در محتوا، قصههاي فانتزي جاي خود را به روايتهاي هنرمندانه و شيرين از زندگي انبياء و اهلبيت عليهم السلام البته در راستاي اهداف برنامه درسي قرآن يعني كسب «سواد قرآني» بدهند. ضمناً بايد مراقب بود كه با آوردن قصه ها و فعاليت هاي پرورشي، كتاب درسي قرآن عملاً به كتاب هديه هاي آسمان كلاس اول تبديل نشود.
بحران ساختاري در نظام برنامه ريزي درسي
با بررسي ساختار كتاب آنچه نگران كننده است «حذف تدريجي درس قرآن» و «تبديل آن به بستري براي مباحث معارفي» است كه کاملاً مشهود است و از ديدگاه طراحي برنامه درسي قابل نقد جدي است. پاسخ به اين پرسش که «آيا اين رويکرد به حذف تدريجي درس قرآن منجر ميشود؟» يک «بله» جدي است؛ زيرا در طراحي، تدوين و تأليف اين كتاب، با پديدهاي به نام «اثر جابهجايي» روبرو هستيم كه در صورت عدم چاره انديشي به هنگام بايد منتظر وقوع «استحاله» درس قرآن از سه منظر زير باشيم:
۱- اثر جابهجايي:
وقتي «قصه هاي خيالي» جاي «متن آيات» را ميگيرد و وقتي شما در يک کتاب درسي مشخص (قرآن اول)، ۲۱ داستان فانتزي جانمايي ميشود، عملاً فضاي کتاب را براي «محتواي اصلي» (يعني خودِ آيات، روانخواني، و پيام هاي قرآني) تنگ مي كند، مشکل دقيقاً از همين جا شروع مي شود. زيرا اولاً زمان کلاس و ظرفيت ذهني دانشآموزان پايه اول محدود است. اگر در يک زنگ قرآن، 15 دقيقه صرف خواندن و گفت وگو صرف يک داستان فانتزي و تحليل اخلاقي آن شود، به فرض اينكه آيه و سوره اي هم در درس باشد، زمان «تلاوت» و «ارتباط مستقيم با کلام خدا» عملاً قرباني ميشود. حال آنكه در كل كتاب تنها دو سوره و پنج پيام قرآني آمده است.
نتيجه آن مي شود كه دانشآموز ديگر به اين کلاس به چشم «کلاس قرآن» نگاه نميکند، بلکه آن را به چشم «کلاس قصه» ميبيند. اين دقيقاً همان «حذف تدريجي» است که به آن اشاره شد.
۲ - اختلال در نقشِ دروس (قرآن در برابر هديههاي آسمان)
نظام آموزشي معمولاً اهداف متفاوتي براي هر يك از دروس قائل است؛ در برنامه درسي ملي «مصوب» قلمرو دو حوزه درسي قرآن و هديه ها كاملاً مشخص شده است:
درس هديههاي آسمان: متمرکز بر «آموزش آداب، تاريخ اسلام، احکام و اخلاق» است.
درس قرآن: متمرکز بر «انس با متن وحي، روخواني، تلاوت و انس با کلام خدا».
وقتي مفاهيم «هديههاي آسمان» (اخلاق) به کتاب «قرآن» سراريز ميشود، مرز اين دو درس از بين ميرود. وقتي مرزها از بين برود، درسي که هويتِ منحصربهفردي ندارد، حذفشدنيتر است. همين مسئله زمينه ساز بروز اين تفكر در آينده نزديك است كه «چرا ما دو درس جداگانه داشته باشيم؟» و اينگونه «قرآن» در «هديهها» حل شده و به فراموشي سپرده ميشود. در اين شرايط كاهش ساعات درسي بسيار محتمل است. (دقيقاً اين اتفاق تلخ براي در درس دين و زندگي با كاهش 50 درصدي ساعات درسي و حذف عملي بخش قرآن افتاده است.)
۳- ترويج «سکولاريسم آموزشي»
نکته بسيار مهم اين است كه «دينِ بدونِ غيب» (سکولار)، يک «دينِ افقي» است. يعني فقط به «رفتارهاي اجتماعي و اخلاقي» نگاه ميکند و «ارتباطِ عمودي» (بنده با خدا، وحي، معجزه) را قطع ميکند. وقتي ۲۱ داستان تخيلي وارد کتاب ميشود، کودک ياد ميگيرد که «دين يعني داستانهاي اخلاقي درباره مهرباني و کمک کردن». در حالي که «قرآن» يعني «دينِ همراه با باور به خدا، غيب، سنتهاي الهي و معجزه». با حذف دومي و جايگزيني با اولي، شما عملاً «قلبِ اعتقادي» کودک را نشانه رفته و تغيير ميدهيد.
4- شاهدي براي «برنامه درسي پنهان»
در ادبيات علوم تربيتي و علم برنامه ريزي درسي با مقوله «برنامه درسي پنهان» مواجه هستيم. وضعيت درس قرآن اول ابتدايي يك مصداق و شاهد مجسم و كامل براي برنامه درسي پنهان است. يعني در حالي که ظاهرِ کتاب «آموزش قرآن» است، اما آنچه در لايههاي زيرين ديده ميشود، محتوايي غير از قرآن يعني «هديه هاي آسمان» است.
5- تغييرِ «مرکز ثقلِ کتاب»
در نظامهاي سنتي آموزش قرآن، «متنِ وحي» (آيات) اصل بود و قصهها «فرع» (براي فهمِ آيه). در اين کتاب، «قصه» (با ويژگيهاي تخيلي و فانتزي) به «متنِ اصلي» تبديل شده و آيات، در حاشيه قرار گرفتهاند. وقتي سهمِ داستان و فعاليتهاي غيرقرآني از حجمِ کتاب بسيار بيشتر از سهمِ تلاوت و تعمق در آيات باشد، دانشآموز ناخودآگاه تصور ميکند «اصلِ درس، قصه است و آيات، پيوستهاي کوتاه و جانبي هستند.
6- «خطرِ همطرازسازي»
وقتي قصههاي تخيلي در کنار آياتِ وحياني قرار ميگيرند، بدون اينکه مرزِ قدسي و وحياني اين دو به درستي تبيين شود، اين خطر وجود دارد که کودک «داستانِ تخيلي ساختهي ذهنِ نويسنده» را با «داستانِ واقعي قرآني» همسنگ ببيند. اين همان «سکولاريسمي» است که به آن اشاره گرديد: يعني همه چيز در سطحِ «تجربه انساني» و «داستانسرايي» پايين آورده شده است.
7- مسئله هويتزدايی
در اين کتاب تلاش شده «قرآن» با «زبانِ زندگي روزمره» آشتي داده شود (که نيتِ ظاهري آن مثبت است). اما نقدِ اساسي اين است که «قرآن قرار نيست با سليقه امروزِ ما سازگار شود، بلکه اين زندگي ماست که بايد با معيارِ قرآن ميزان شود.» وقتي اين ساختار شکسته شود، قرآن از جايگاه «اعتقادي» به «موضوعات اخلاقي» (هديههاي آسمان) تقليل داده ميشود؛ و اين اتفاق با رويكرد و اهداف كتاب هاي هديه هاي آسمان مغايرت دارد. لذا آنچه در كتاب جديد رخ داده است:
اولاً- به تغييرِ اولويتِ محتوايي منجر شده است؛ يعني حجمِ محتواي روايي-تخيلي، بر حجمِ تلاوت و انسِ مستقيم با آيات غلبه کرده است؛
ثانياً - با اين تصميم، مرزهاي قدسي مخدوش شده است؛ زيرا جايگيري داستانهاي غيرقرآني در کنارِ آيات، باعثِ تضعيفِ «باورِ وحياني» در ذهنِ کودک ميشود.
ثالثاً - در تأليف كتاب درسي از اهدافِ سندِ تحول بنيادين عدول شده است؛ زيرا سند تحول بنيادين بر بر «جامعيت آموزش» از طريق تحقق «سواد قرآني» به منظور «انس با قرآن» تأکيد شده است.
چه ميتوان کرد؟
براي تشخيص اين كه اين كتاب درسي قرآن است و يا كتاب هديه هاي آسمان كافي است كتاب درسي قرآن نونگاشت اول دبستان با كتاب هاي هديه هاي آسمان مقايسه شود. (مقاله بعدي) و از آنجا دغدغه اين است که اين روند منجر به حذف کامل قرآن نشود، بايد اين نقد را به صورت «مستندسازي تضاد اهداف» مطرح كرد:
۱- جدولِ تطبيقي: اگر فهرستي از آن ۲۱ داستان تهيه کنيم و جلوي هر کدام بنويسيد که «چه هدفي از هديههاي آسمان را دنبال ميکند» و «چه مقدار از هدفِ اصلي آموزشِ قرآن» را حذف کرده است؛ به خوبي مي توان اين موضوع بررسي كرد.
۲- استناد به سند تحول: در سند تحول بنيادين آموزش و پرورش، بر «جامعيت آموزش» از طريق تحقق «سواد قرآني» به منظور «انس با قرآن» تأکيد شده است. بررسي اين روند به خوبي نشان خواهد داد که آيا اين روند به شكل صحيح طراحي و تدوين شده است؟
۳- نامهنگاري تخصصي: اين نقد نه به عنوان «مخالفت با قصه»، بلکه به عنوان «مخالفت با جانشيني ناهمگون» مطرح شود. زيرا رويكرد قصه محوري به حذف كامل موضوع آموزش روخواني قرآن و كاهش 80 درصدي حفظ سوره ها و پيام هاي قرآني انجاميده است.
پيشنهادهاي اصلاحي
با نقد و واکاوي بخش قصه پردازي هاي كتاب جديد آموزش قرآن پايه اول ابتدايي بر اساس اسناد تحولي (سند تحول بنيادين و سند برنامه درسي ملي مصوب) پيشنهادهاي زير ارائه مي شود و انتظار مي رود متوليان امور چه در عرصه طراحي و چه تدوين و تأليف و نيز ناظران اجرايي (كه متاسفانه همه در يك جا متمركز شده است) به اين موارد ورود كنند و نسبت به آن از اقدامات لازم دريغ ننمايند:
الف- بازنگري در قصهها:
در راستاي راهنماي حوزه تربيت و يادگيري (سند برنامه درسي ملي) و برنامه درسي قرآن دوره ابتدايي جايگزيني قصههاي تخيلي با «روايتهاي جذاب و کودکانه از قصص قرآني و سيره اهلبيت عليهم السلام» که هم جذابيت داشته باشند و هم مباني اعتقادي را تقويت کنند؛ يك ضرورت است. البته اين مهم بايد بر اساس دو مبناي مهم برنامه درسي قرآن بايد صورت گيرد:
1- تفکيکِ ساختاري: تمرکزِ اصلي کتاب درسي آموزش قرآن بايد «تلاوت، شنيدن و انس با متن» باشد و محتواي اخلاقي (هديهها) به جاي تداخل، در قالبِ «پيامِ آيات» ارائه شود.
2- تأکيد بر عنصرِ «غيب»: بازگرداندنِ روحِ معنويت و غيب به قصهها براي تقويت باورهاي توحيدي دانشآموزان با استفاده از قصه هاي قرآني «از قرآن» و «درباره قرآن» (و نه معارف قرآن)
ب- بازگشت به اسناد تحولي
هر چند در اين مقاله به نقد بخش قصه هاي كتاب درسي پرداخته شد؛ اما تذكر اين نكته مهم است كه محتواي حاضر به شدت با فرمايش صريح رهبر شهيد انقلاب اسلامي ره در ۲۷ دي ماه ۱۳۷۹ با سازمان پژوهش و برنامه ريزي آموزشي مغايرت دارد. ايشان خطاب به برنامه ريزان درسي فرمودند:
«بايد تعليم قرآن را در سه مقطع پيگيري کنيم، مقطع روخواني، مقطع روان خواني و مقطع مفاهيم قرآن؛ در مقطع روخواني قرآن براي اينکه بچه قرآن را ياد بگيرد هيچ ضرورتي وجود ندارد که شما داستان هاي قرآني را ذکر کنيد. اين داستان ها را بگذاريم براي کتاب هاي تاريخ و ديني تا دانش آموز در فراگيري قرآن متمرکز شود.»
و نيز از آنجا که اين دوران به ويژه در پايه اول ابتدايي، حساسترين دوره براي شکلگيري «هويتِ قرآني» کودک است، نويسنده مقاله اصلاح اين رويکرد را يک ضرورتِ راهبردي دانسته و آمادگي خود را براي ارائه مستنداتِ بيشتر و همکاري در اصلاحِ محتوا اعلام ميدارد.
علاوه بر رهنمود صريح رهبر شهيد ره؛ كليه اسناد تحولي بر جدايي دو حوزه تربيت و يادگيري قرآن و عربي از حوزه حكمت و معارف اسلامي صراحت دارد. لذا به جاي اصرار بر تلفيق حداكثري در اين دو حوزه بهتر است جانب احتياط بيشتر رعايت شود تا جامعه دچار چالش فرهنگي نشود.
ان شاء الله