مقاله آموزشی - پژوهشی : فقر سواد قرآنی

آموزش عمومی قرآن، قربانی نخبه گزینی است.

اشاره

صِرف تعداد زیاد افراد تحت پوشش (جامعه هدف) در یک طرح ملی، نشانه عمومی بودن آن نیست؛ بلکه عمومی بودن یک هدف، باید مبتنی بر اصول و مبانی و چارچوب مشخص، طرح ریزی شده باشد. لذا تربیت ده میلیون نفر حافظان قرآن، نمی تواند نشانه عمومی بودن آن باشد؛ مگر آنکه سایر شرایط را نیز دارا باشد. در غیر این صورت، باید آن را از نتایج افراط و جو زدگی در نخبه گرایی و نخبه گزینی دانست.

شکاف فرهنگی موجود برآیند کاملاً طبیعی همین افراط زدگی است که با نبود پیوست آموزشی در فعالیت های تبلیغی و ترویجی از یک سو و موضوعیت نداشتن آموزش عمومی در برنامه ریزی های کلان فرهنگی کشور از سوی دیگر، بروز و ظهور یافته است. از آنجا که ادامه چنین رویه ای، به راحتي قابل جبران نيست، متولیان امور باید در اسرع وقت نسبت به بازآفريني آموزش عمومي چاره اندیشی کنند. ...

مقدمه
معرفی الگوها، زمانی مفید و مؤثر خواهد بود که بتواند زمینه حرکت رو به جلوی جامعه را هموار کند. حرکت، نیازمند شوق انگیزی و معناداری است. قطعاً معرفی الگوها، یکی از اين راهکارهاست اما نه تنها راه؛ الگو مي تواند فرد را از طريق همذات پنداري (همانندسازي) در مسيري معين براي نيل به خواسته ها و آرزوهايش قرار دهد. اما تمركز بيش از حد به معرفي الگوها به ويژه الگوهاي دست نايافتني، به افراط خواهد انجامید و اين افراط، به حرکت معکوس جامعه و سوء تربیت منجر خواهد شد.

با تصويب «اهداف آموزش عمومي قرآن كريم» انتظار اين بود كه بتوان شاهد گستره وسيع تري از تعليم كتاب الله در جامعه بود و قرآن كريم را از محدوده قرائت و حفظ صِرف، به عرصه زندگي كشاند. چرا كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمودند : «اِذَا التَبَسَت عَلَیکُمُ الفِتَنُ، کَقِطَعِ الَّیلِ المُظلِمِ، فَعَلَیکُم بِالقُرآنِ. هنگامی که فتنه ها، هم چون پاره های شب تاریک، شما را در خود پیچید، برشماست که به قرآن تمسک جویید. (اصول کافی، ج2، ص459) اما اين اتفاق، به دليل افراط در رويكرد حاكم يعني نخبه گرايي و نخبه گزيني، مجال بروز و ظهور پيدا نكرده است.

در این نوشته خواهیم دید که چگونه نگاه تک ساحتی به موضوع تربیت ده میلیون حافظ قرآن و و افراط در حفظ و ادامه رويكرد نخبه گرايي و نخبه گزيني یک فرصت طلایی را به یک تهدید همه جانبه و استحاله فرهنگی تبدیل کرده است. رويه اي كه به مرور مقبوليت عمومي خود را از دست خواهد داد.

چرایی مسئله
شاید طرح این موضوع در قالب سوال به درک بهتر اوضاع و شرایط فرهنگی جامعه کمک کند. نخبه های یک جامعه، الگوی سایرین هستند، چرا که تا حد زیادی واجد انتظارات سیاست های کلان متولیان و حاکمیت هستند. حال در حوزه آموزش عمومی قرآن کریم این پرسش مطرح می شود که «آیا میزان سواد قرآنی جامعه با نخبه های قرآنی کشور، نسبت معناداری دارد؟» (یا اصولاً باید رابطه معناداری داشته باشد؟) یعنی آیا در واقعیت، عموم مردم، چنین باوری دارند که با تلاشی مقبول و‌ مقدور، می توانند به این مرتبه از موفقیت نائل آیند؟ آیا الگوهای مطرح، برای اعم اغلب مردم، قابل دسترسی هستند (و یا فاصله از زمین تا آسمان است؟)

شاید این فکر به ذهن خوانندگان فرهیخته متبادر شود که این رویه در سایر موضوعات، مانند المپیادهای علمی و هنری و فرهنگی نیز وجود دارد. در پاسخ باید گفت بله؛ آفتاب آمد دلیل آفتاب، با کمال تأسف در اغلب موارد مشابه، اوضاع همین است و به قول معروف در اغلب موارد «داخلمان خودمان را کشته و بیرونمان دیگران را» اما اصرار بر ادامه این رویه، آثار و تبعات ناخوشایندی در پی داشته و دارد.

چند نمونه زیر به خوبی وضعیت موجود و نیز تا حدودی آسیب های افراط در نخبه گرایی و نخبه گزینی را نشان می دهد :

نمونه اول : اگر نگاهی به رتبه های ایران در سال های اخیر در دو آزمون تیمز (TIMSS/ مطالعه بین المللی درباره سطح عمومی سواد ریاضی و سواد علوم تجربی) و آزمون پرلز (PIRLS/ مطالعات بین المللی سواد خواندن) بیاندازیم، به جایگاه قعر جدولی ایران در بین کشورهای دنیا پی می بریم؛ اما در مقابل، ایران در المپیادهای بین المللی همین موضوعات علمی یا ورزشی همواره جزء برترین های جهان قرار دارد. همین رویه معکوس در نسبت آموزش عمومی قرآن کریم (سواد قرآنی) و کسب رتبه های برتر مسابقات بین المللی قرآن هر ساله تكرار می شود.

اکنون باید پاسخ دهیم : آیا «رابطه معکوس» سطح سواد قرآنی جامعه و مسابقات بین المللی قرآن کریم قابل توجیه و دفاع است؟

اگر توسعه آموزش عمومی قرآن کریم (سواد قرآنی) و تمرکز بر نخبه گزینی رابطه معناداری با یکدیگر نداشته باشند، حرکت این دو، نسبت به هم معکوس و در نتیجه شکافت تربیتی، عمیق تر خواهد بود. مانند فاصله فقیر و غنی در موضوعات اقتصادی که به بروز معضلات اجتماعی متعدد می انجامد.

نمونه دوم : با وجود اهداف آموزش عمومی قرآن کریم (مصوب شورای توسعه فرهنگ قرآنی کشور) شاهد تمرکز این شورای حاکمیتی بر روی «طرح ملی تربیت ده میلیون حافظ کل قرآن کریم» هستیم. علی رغم اینکه رابطه طرح مذکور با اهداف نه گانه آموزش عمومی قرآن کریم (مصوب همین شورای حاکمیتی) باید از نوع رابطه عموم و خصوص مطلق باشد، اما با کمال تأسف روند برنامه ریزی ها و تخصیص اعتبارات آموزش عمومی قرآن کریم در کشور نشان می دهد تمایلی برای این وحدت اندیشه و انسجام عمل در حوزه آموزش عمومی دیده نمی شود.

نمونه سوم : چندین سال است که شاهد مصادره ساعت درسی قرآن مدارس (یک ساعت در هفته) به نفع طرح ملی حفظ جزء سی ام قرآن کریم هستیم. این در حالی است که اعتبارات كلان حوزه آموزش عمومی قرآن نیز به جای هزینه در حوزه تربیت معلمان حرفه ای و نیز فراهم آوردن حداقل امکانات برای آموزش عمومی قرآن، به نفع اين طرح به اصطلاح ملی اما غیرمصوب و غیرعلمی و پرهزینه مصادره می شود و با وجود همه تذکرات، باز هم عزمی برای برخورد قانونی با تخلفات اینچنینی دیده نمی شود.

نمونه چهارم : نظام رسمی آموزشی (آموزش وپرورش) به جای تمرکز بر آموزش عمومی قرآن کریم، عهده دار مسابقات بین المللی قرائت و حفظ قرآن زیر ۱۶ سال است در حالیکه از نظر قانونی «مسابقه شکوفه های قرآنی» وظیفه سازمان اوقاف و امور خیریه است. این آش تا آنجا شور می شود که سهم قابل توجهی از اعتبارات آموزش عمومی قرآن کریم براي همین موضوع هزینه نمی شود. همين مسائل عملاً معاونت پرورشي را به مركز قرآني سازمان اوقاف و امور خيريه تبديل شده است كه ناتواني آن سازمان را پوشش داده و ترميم مي كند.

نمونه پنجم : كنكور به تنهايي سهم قابل توهي در تمركز اولياء و مربيان نظام آموزش رسمي بر رويكرد نخبه گرايي و رضايت بر ادامه نين رويه اي را برعهده دارد. تلاش 12 ساله ميليون ها دانش آموز هر ساله در يك آمون چند ساعته به هدر رفته و تنها تعداد اندكي موفق به قبولي در رشته مورد علاقه خود مي شوند.

نمونه ششم : تعداد قابل توجهي از حوزه هاي تربيت و يادگيري نه تنها در فرايند و نتيجه گرفتار رويكرد نخبه گزيني هستند؛ بلكه از همان ابتدا جز اين نمي انديشند و جز اين نمي خواهند. مانند آموزش روخواني و روان خواني قرآن (كل قرآن) كه در اصل به دنبال شناسايي و هدايت نخبه هاي قرائت و در سال هاي اخير حفظ قرآن كريم است. با آن كه اين هدف (روخواني و روان خواني قرآن كل قرآن) در طول اين سال ها به طور نسبي هم محقق نشده است، اما همواره مورد مطالبه متوليان امور است. در حالي كه اين هدف از جهات مختلف (ضرورت و امكان) قابل نقد جدي است. تذكرات مكرر درباره نياز جدي براي بازنگري در اين امر مهم ملي و ديني تا كنون نتيجه چنداني در پي نداشته است.

این ها تنها چند نمونه از افراط در پرداختن به رویکرد نخبه گرایی و نخبه گزینی است. بیم آن می رود با ادامه این رویه، اجرای سند تحول بنیادین در نظام آموزش رسمی علي رغم تاکیدات مكرر مقام معظم رهبری و نيز با تاخیر چندین ساله، به نفع اين جريان فكري مصادره و استحاله شود.

زنگ خطر

گاهی احساس می شود برخی، وزارت آموزش و پرورش را با «بنیاد ملی نخبگان» و «سازمان اوقاف و امور خيريه» اشتباه گرفته‌اند. این که چرا با اتخاذ سیاست «نخبه‌گرایی»، مأموریت اصلی و وظیفه ذاتی آموزش و پرورش که همانا توسعه و تعمیق «آموزش عمومی» نادیده گرفته می‌شود و با محوریت دادن به نخبه‌گرایی، موضوع آموزش و تربیت دانش‌آموزان عملاً تضعیف و ناکارآمد می‌شود؛ سؤالی مهم و در عین حال مسئله‌ای غیرقابل انکار است.

با کمی دقت و انديشه در وضعيت مشابه حوزه های گوناگون علمی و آموزشی درمی یابیم که رویکرد نخبه گرایی یا نخبه گزینی تا چه اندازه به فقر آموزشی در همه دروس و علوم در ایران منجر شده است؛ اما دستاوردهای ظاهری و موقت این نخبه گزینی مانع از درک وخامت اوضاع آموزش عمومی و فرهنگ عمومی در کل کشور است. اما اين هشدار بسيار جدي است با آنکه این زنگ خطر سال هاست که به صدا در آمده است، اما وجود تعارض منافع جریان های خاص از یک سو و سوء مدیریت های ناشی از کوتاه بودن عمر مدیران و تلاش برای حفظ و بقای قدرت و موقعیت از سوی دیگر، چشم ها را بر این خسارت های خودخواسته و غیرقابل جبران، بسته است.

وضعيت جامعه تک صدایی ایران نیز باعث شده تا صدای منتقدان و دلسوزان مطلع، به جایی نرسد و کسی را یارای در افتادن با این رویه خطرناک نباشد. طولاني شدن تغيير و تحول اولاً باعث بروز ترس از تغيير و تحول در معلمان و دانش آموزان شده و آنان به حفظ وضعيت موجود علي رغم همه معضلات، راضي هستند. ثانياً نظام آموزشي دار نوعي مطلق گرايي شده و آنچه را در قالب برنامه ها و كتاب هاي درسي و فعاليت هاي پرورشي مي گويد نوعي وحي منزل قلمداد مي كند. و ثالثا انگيزه هاي فعاليت معلمان و دانش آموزان به دلايل متعدد به شدت كاهش يافته است و تنها براي رفع تكليف انجام مي گيرد.

با كمي دقت درمي يابيم كه عدم اجراي سند تحول بنيادين در 12 سال گذشته علي رغم تاكيدات هرساله معظم له به همين دلايل است. با یک بررسی تطبیقی در می یابیم هر چند بسیاری از کشورها از این پدیده آسیب زا عبور کرده اند؛ اما در ایران، نسبت به آسیب های عمیق آن کم توجهی می شود. در ادامه این نوشته، به اجمال به معرفی برخي از آسیب ها و راهکارهای عبور از این رویکرد غیرتربیتی می پردازیم.

چه باید کرد؟

اگر نماز، ستون دین است، مردم، ستون حاکمیت هستند. رها کردن مردم و بلکه فدا کردن مردم در پای نخبه گرایی و بسندگی به نخبه گزینی، ستون خیمه حاکمیت را متزلزل و در میان مدت و بلند مدت، آثار نامطلوب و جبران ناپذیری را بر جای می گذارد. شکست های متعدد طرح های در اصطلاح ملی آموزشی و فرهنگی و قرآني با وجود هزینه های فراوان، تنها یکی از آثار این سوء تربیت است.

هر چند فهم این مسئله بدیهی، بسیار ساده است. اما تغییر اين شرايط به دلایل متعدد بسیار مشکل و پیچیده است. از جمله :
۱- کوتاه مدت بودن عمر مدیریت در ایران و ناقص ماندن طرح و برنامه های بنیادین و اساسی، زمینه تمرکز بر افراط در نخبه گرایی را تشدید می کند.

۲- تأييد غیرمنطقی گزارش های صوری عملکرد مدیران فرهنگی در اغلب موارد از سوی متولیان و حاکمیت، مزید بر علت است.

۳- فقدان برنامه ریزی آموزش عمومی و فرهنگی در نظام آموزش رسمي کشور، چنین انتظاری را عملاً به دست فراموشی سپرده؛ لذا مطالبه جدی وجود ندارد.

۴- تعارض منافع جریان های خاص با اسناد تحولی از جمله سند اهداف آموزش عمومی قرآن کریم، از موانع اصلی در ورود متولیان به این مأموریت می شود.

۵- سطحی نگری و ساده اندیشی ناشی از خودبسندگی به فعالیت های کوتاه مدت از نتایج سوءمدیریت در عرصه های عمومی است.

۶- فقدان سیستم نظارت مستمر و علمی و پشتبانی های لازم از برنامه های حوزه آموزش و فرهنگ عمومی، به عدم پاسخگویی نهادهای مسئول منجر شده است.

۷- هزینه بر بودن و دیر بازده بودن حوزه آموزش های عمومی و وجود نتایج نه چندان فریبنده، به ویژه در سال های ابتدایی، به حاکمیت تفکرِ بسندگی به نخبه گرایی انجامیده است.

۸- جامعه تک صدایی و تبعات آن، حاشیه امن بالایی برای مدیران ذي ربط داشته و عملاً منتقدان را سرکوب و منکوب کرده است. این رویه به شکاف طبقاتی حوزه آموزش عمومی و نخبه گانی جامعه، دامن زده است.

۹- این عملکرد باعث شده تا طبقه متوسط جامعه، قربانی نخبه گرایی در نظام آموزشی و فرهنگی کشور شود و به تدریج انگیزه های اولیه را کاهش يافته و به نامیدی از کسب توفیق اغلب افراد در این فرایند مبدل شده است.

از مهمترین دلایل اقبال حاکمیت از «رویکرد نخبه گرایی» هزینه کم و بُرد تبلیغی آن است. اما بايد توجه كرد كه افراط در اين رويكرد، به عقيم شدن اغلب عرصه هاي عمومي از قبيل حوزه هاي آموزشی، تربیتی، فرهنگی، اجتماعی و حتی اقتصادی و سیاسی انجاميده است. افراط در این رویکرد ناشی از یک ساده انگاری و سطحي نگري است که تصور می كند معرفی الگوهای ایده آل، براي تحول آفریني در حوزه هاي عمومي كافي است. در حالیکه با كمي بررسي و مطالعه ميداني، غلط بودن این باور قابل مشاهده و ملاحظه است. پافشاري بر همين باور، به افراط در این موضوع انجامیده است تا آنجا که فرهنگ آموزش عمومی قرآن را نیز مقهور خود کرده است.

خسارت فقر آموزش عمومي

آیا تا کنون به دلیل این مطلب که چرا همواره دانش آموزان ایرانی در آزمون های تیمز (مطالعه بین المللی درباره سطح عمومی سواد ریاضی و سواد علوم تجربی) و پرلز (مطالعات بین المللی سواد خواندن) رتبه های پایین جدول هستند و در مقابل چرا در المپیادهاي علمي رتبه های برتر جهانی را کسب کرده اند؟ آیا این پدیده جای تعجب و تفکر و نیز انجام پژوهش ندارد؟ آيا این رابطه معکوس، خود گواه بر کم توجهی به آموزش عمومی و تاكيد بیش از حد به نخبه گزینی نيست؟ آيا در اين بافت از مديريت علمي، آموزشي و فرهنگي كشور، نتیجه ای جز «فقر آموزشی»، «سوء تربیت» و «مهجوریت قرآن» بايد انتظار داشت؟ آيا خسارت هاي تربيتي و حتّي اقتصادي و سياسي اين همه پافشاري بر اين رويكرد، كوتاه مدت و ميان مدت قابل جبران است؟

مسلماً براي پاسخ به اين سوال ها علاوه بر داشتن صداقت و شجاعت در بيان و پذيرش حقيقت، بايد مصالح امروز و فرداي نظام مقدس جمهوري اسلامي و فرزندان عزيز آن را در نظر گرفت و از منافع شخصي و گروهي چشم پوشي كرد كه البته اين مهم، به آساني محقق نمي شود.

بررسی تطبیقی

گاهی برای دفاع از يك طرح ملي، نام برخي از کشورها از جمله كشورهاي اسلامي برده می شود. به عنوان مثال در مقوله تربیت ده میلیون حافظ قرآن، کشورهایی مانند لیبی، تونس، مصر و ... که تعداد حفظ و قراء آنها نسبت به جمعیت کشور در سطح بالایی است به عنوان الگو و اسوه معرفی می شوند. در اين زمينه بايد به اين ملاحظات نيز توجه شود :

اولاً- بررسی تطبيقي وضعيت آموزش عمومي و نسبت آن با رويكرد نخبه گزيني در کشورهای همسایه و مسلمان در می یابیم که ایران به شدت از افراط در نخبه گرایی و نخبه گزینی در بین کشورهای اسلامی رنج می برد و این شكاف تربيتي و آموزشي، منحصر به فرد است.

ثانياً- اتفاقاً این کشورها سال هاي مديدي است كه بر روی آموزش عمومی قرآن متمرکز شده اند و نه بر رویکرد نخبه گرایی و نخبه گزینی؛ به همین دلیل عمده این کشورها در عرصه های قهرمانی و بین المللی چندان مطرح نيستند. كشور مصر نيز به دليل موفقيت در آموزش عمومي قرآن و به طور كاملاً طبيعي در عرصه بين المللي به موفقيت رسيده است. البته نه در مسابقات بلكه در عرصه صادرات فرهنگي

ثالثاً- همین کشورها علی رغم داشتن حافظان فراوان، تحول محسوسی در عرصه هاي مختلف اقتصادي، اجتماعی و فرهنگی و حتی سیاسی شان دیده نمی شود. اغلب مردم اين كشورها دچار فقر و بی نظمی و شکست در سیاست خارجی خود هستند. كشورهاي عربي حوزه خليج فارس نيز به بركت ذخاير زيرزميني مانند نفت و گاز و خريد تكنولوژي در برخي از ابعاد اقتصادي و اجتماعي پيشرفت داشته اند. حال سؤال اینجاست : این کشورها از چه جهت باید به عنوان الگویي ممتاز برای مردم ایران باشند؟!!

بنابراین الگوهای معرفی شده باید فاصله مناسب و معناداری با جامعه هدف داشته باشند تا آنان را به حرکت وادار کنند و الا وجود شکاف یادگیری و تربیتی به توقف می انجامد. یکی از آسیب های حاد تمرکز بر نخبه گرایی و نخبه گزینی در كشور، بروز شکاف آموزشی و تربیتی است که در اغلب موارد موجب سرخوردگی دانش آموزان، بی انگیزه شدن آنها، از دست رفتن اعتماد به نفس و حتی ترک مدرسه و جلسه شده است.

چرا نخبه گرایی، نه؟!!

چنان كه گفته شد رویکرد قالب و حاکم یر نظام آموزشی، هدایت تحصیلی دانش آموزان برای قبول در دانشگاه های برتر است؛ ولی این هدف تنها برای درصد اندکی لازم است، اما تاثیر این تفکر به همان چیزی می انجامد که آن را نخبه گرایی در نظام آموزشی می نامند. این رویه حاکم بر حوزه آموزش عمومی قرآن کشور است که از روخوانی و روان خوانی قرآن شروع و تا قهرمانی در مسابقات بین المللی قرآن می انجامد. این که در این مسیر چند نفر از مسیر قهرمانی باز می مانند، خود حکایت دیگری است که هيچ گاه بررسي نمي شود چرا كه چندان موضوعیتی برای متولیان امور ندارد؛ زیرا هدف غایی کسب رتبه قهرمانی است.

بهانه قابل توجیهی هم برای موضوعیت داشتن کسب رتبه های قهرمانی کشوری و بین المللی وجود دارد و آن، کسب آبرو برای کشور در عرصه سیاسی است و البته که این هدف، امروز محقق شده و سالیان متمادی است که ایران در عرصه مسابقات بین المللی قرآن خوش می درخشد. اما این کسب آبرو به چه بهایی به دست آمده است؟! شاید اگر کسب رتبه های ممتاز بین المللی اتفاق نمی افتاد، این رویه پرهزینه ۴۴ سال به طول نمی انجامید و امروز اوضاع آموزش عمومی قرآن کریم در کشور به گونه دیگری بود.

نظام آموزش عمومی کشور، یک مشکل مهم و اساسی دارد و آن تحمیل «انتظارات غیرواقعی» است که در قالب رویکرد نخبه گزینی و نخبه پروری توجیه پذیر می شود. طراحی اهداف قصد شده برای نظام آموزش عمومی کشور به گونه ای است که درصد اندکی از دانش‌آموزان می‌توانند به آنها دست‌یابند. به عبارت دیگر، نظام آموزشی مبتلا به «بیماری نخبه‌پروری» شده است. راهبرد اصلاحی در واقع‌گرایی در اهداف و بنا کردن نظام آموزشی برای عموم مردم است. نظامی که برای همه مخاطبان معنادار باشد، یعنی متناسب با «نیاز»، «ذائقه» و «توان» آنان باشد.

اهداف قصد شده و میزان یادگیری

بررسی هاي ميداني و پژوهش هاي بين المللي نشان می دهد دانش آموزان در اغلب دروس بسیار کمتر از آنچه در کتب درسی نوشته شده است یاد می گیرند. این شکاف یادگیری (Learning Gap) باعث بروز مشکلات اساسی در نظام آموزشی مي شود. از این رو تفاوت فاحشی میان آموخته‌های دانش‌آموزان و سطح سواد پایه تحصیلیِ آنان وجود دارد. به عنوان مثال مهارت خواندن درصد قابل توجهی از دانش آموزان در اغلب كشورهاي مورد مطالعه در سطح پایین تری از اهداف قصد شده قرار دارد.

از سوي ديگر تا کنون در کشور تحقیق معتبری در زمینه بررسی شکاف آموزشی و تربیتی بین سواد عمومی و نخبه پروری انجام نگرفته است؛ اما با کمک شواهد زیر می توان میزان تاثیر این شکاف بر جامعه را ملموس و عینی کرد. به عنوان مثال بیش از ۹۰ درصد داوطلبین رشته های ریاضی و تجربی در کنکور ۹۶ نتوانسته اند به سوالات دروس اختصاصی و عمومی پاسخ دهند؛ و باز در کنکور سال ۱۳۹۷ حدود ۸۰ درصد از ۱۳۷ هزار داوطلب رشته ریاضی به کمتر از ۱۰ درصد از سوالات پاسخ صحیح داده اند. به بیان دیگر از نمره ۲۰، «دو» گرفته اند. وضعیت در دروس اختصاصی مانند شیمی و فیزیک نیز به همین صورت است. بیش از ۹۰ درصد داوطلبین رشته ریاضی به کمتر از ۵۰ درصد از سوالات پاسخ صحیح داده اند؛ به بیان دیگر بیش از ۹۰ درصد داوطلبین در دروس اختصاصی نمره «ده» نگرفته اند.

جالب تر این است که در دروس عمومی زبان فارسی و معارف اسلامی نیز همین وضعیت دیده می شود. یعنی ۹۹ درصد از داوطلبین در درس زبان فارسی نمره ده یا کمتر از ده گرفته اند. لازم به ذکر است که دانش آموزان رشته ریاضی در همه مدارس به عنوان دانش آموزان برتر درسی شناخته می شوند. عملکرد داوطلبان تجربی در درس اختصاصی زیست شناسی مشابه با گروه ریاضی می باشد. ۷۲ درصد از ۵۱۸ هزار داوطلب رشته تجربی به کمتر از ۱۰ درصد از سوالات پاسخ صحیح داده اند. به بیان دیگر از نمره ۲۰، دو گرفته اند. و تنها نیم درصد از داوطلبین نمره بالای ۱۸ گرفته اند.

این نتایج بدون تردید بیانگر سخت بودن آزمون است؛ اما در عین حال نشان می دهد فاصله بسیار زیادی میان آنچه که یک دانش‌آموز از نظر برگزار کنندگان آزمون یعنی وزارت علوم باید بداند و آنچه می داند وجود دارد. درصدهای اندک کنکور و عملکرد ناموفق دانش آموزان در آن، کنکور را تبدیل به هیولایی کرده که زندگی مادی و معنوی آنان را می بلعد و پیامدهای روانی و اجتماعی بسیار مخربی بر دانش آموزان بجای خواهد گذاشت.

و همانطور كه قبلاً اشاره شد دو آزمون بین المللی تیمز و پرلز شاخص دیگری هستند که با آن می توان شکاف یادگیری را در کشور سنجید. آزمون تیمز مهارت علوم و ریاضی را هر ۴ سال یکبار در میان دانش آموزان پایه چهارم و هشتم و آزمون پریلز مهارت خواندن و درک مطلب را هر ۱۰ سال یک بار در پایه چهارم اندازه گیری می کند. بر اساس اطلاعات منتشر شده در آزمون تیمز ۲۰۱۵ نمره ایران در علوم پایه چهارم ۴۲۱ شده که نسبت به ۲۰۱۱ سی ودو نمره کاهش داشته است. ایران رتبه ۴۳ را از میان ۴۷ کشور شرکت کننده کسب کرده است. و در ریاضی پایه چهارم ابتدایی هم ۴۳۱ شده و رتبه۴۲ را از میان ۴۹ کشور شرکت کننده کسب کرده است. در آزمون تیمز ۲۰۱۵نمره ایران در علوم پایه هشتم ۴۵۶ شده که نسبت به ۲۰۱۱ هیجده نمره کاهش داشته و رتبه ۲۷ را از میان ۳۹ کشور شرکت کننده کسب کرده است. و در ریاضی پایه هشتم ۴۳۶ شده و رتبه ۲۹ را از میان ۳۹ کشور شرکت کننده کسب کرده است. در هر بار از این آزمون، حدود ۴۵۰۰ تا ۵۰۰۰ نفر دانش آموز به طور تصادفی شرکت می کنند. میانگین نمرات آزمون ۵۰۰ در نظر گرفته شده است. در آزمون پرلز ۲۰۱۱ نمره ایران در مهارت خواندن و درک مطلب ۴۵۷شده و رتبه ۳۷ را از میان ۴۴ کشور کسب کرده است. لازم به ذکر است ۳۲ کشور نمره بالاتر از ۵۰۰ و ۱۲ کشور پایین تر از میانگین ۵۰۰ را کسب کرده اند.

در همین راستا در گزارشی دکتر کریمی، مدیر ملی مطالعات بین‌الملل تیمز و پرلز وزارت آموزش و پرورش از نتایج آزمون تیمز ۲۰۱۵ وذمقایسه با ۲۰۱۱ اظهار می کند : عملکرد دانش‌آموزان ایران در هر دو پایه چهارم و هشتم در درس علوم نسبت به دوره قبل کاهش یافته است. و روند ریاضیات دانش‌آموزان ایران به ویژه در دوره راهنمایی از وضع خوبی برخوردار نیست.

وقتی نتایج دو آزمون بین المللی تیمز و پرلز را با نتایج آزمون بین المللی المپیاد مقایسه می کنید مشکل نخبه پروری در ایران بهتر دیده می شود. در المپیاد نجوم میان ۴۴ کشور، جهان ایران مقام سوم را کسب کرده و در جایگاه کشورهای قوی قرار دارد؛ درحالیکه در آزمون پرلز از ۴۴ کشور ایران رتبه ۳۷ را بدست می آورد و در گروه کشورهای ضعیف جای می گیرد.

طبق يك تحقيق بين المللي معتبر، «نظام آموزشی ايران، تنها برای دو درصد از جامعه بنا شده است.» اين خود گواهی بر این مدعاست كه بين تحقق سواد عمومي و نخبه پروری در ایران شكاف آموزشي معنادار است.

نتیجه بحث

جريان نخبه پروري به تضعیف یا مظلومیت عموم دانش آموزان طبقه متوسط و فقیر جامعه می انجامد. يكي از نشانه هاي عمومي سازي آموزش آن است كه دانش آموز برای فهم و تسلط بر محتوای آموزشی کتب درسی، نیازمند معلم خصوصی یا کلاس های فوق العاده و جبراني نيستند و ديگر تعليم در اختيار عده ای معدود كه با پول می توانند به آن دسترسی داشته باشند، نيست. تا زمانی که این تحول اساسی یعنی رها کردن نخبه پروری و تمركز بر آموزش عمومي محقق شود باید با روش هایی چون تربیت معلم کمکی، کلاس های جبرانی، کلاس های بازآموزی تابستانی، استفاده از رایانه و ... می توانند کمبود معلم خوب را جبران کرده و از ترک تحصیل‌دانش آموزان متوسط و فقیر جلوگیری کنند.

شاید بيان این فرمایش پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به امام علي علیه السلام گویای همه آن چیزی باشد که گفته شد : «یـا عَـلی! اِذا رَأَیـتَ الـنـاسَ یشـتَـغِـلونَ بِالـفَـضائِـلِ، فَاشـتَـغِل بِـاِتـمامِ الـفَـرائِـضِ» آن گاه که دیدی مردم به فضایل و مستحبات می پردازند، تو به اتمام فرائض و واجبات بپرداز.

راهکار اصلي در «بازآفرینی آموزش عمومی» از جمله آموزش عمومي قرآن و «رها شدن از نخبه گرايي و نخبه گزيني» است. یعنی به جای تمركز و افراط در نخبه پروری باید تضمین زندگي بهتر برای عموم مردم در کانون توجه قرار گیرد. اگر نظام آموزش عمومي برای طبقه متوسط جامعه بنا شود، همه طبقات (چه نخبه و چه دانش آموز) می توانند راه خود را بیابند و مدرسه و کلاس برای دانش آموز معمولی نيز جذاب می شود. شرط آن اين است که میزان سختی و نيز كاربردي و مفيد بودن محتوای آموزشی با استعدادها و واقعیت های زندگي دانش آموز از انطباق لازم برخوردار باشد.

با اصلاح اين رويكرد، عبور از بسياري از كج فهمي هاي رايج در حوزه آموزش عمومي قرآن كريم نيز امكان پذير خواهد بود. مانند اين كه نبايد آموزش عمومي قرآن را در دو هنر قرآني يعني قرائت و حفظ محدود كرد و يا قرآن كريم را ابزاري براي آموزش مهارت هاي قرآني چون قواعد روخواني، روان خواني، تجويد و صوت و لحن دانست. بلكه آنها ابزار بهتر ديده و فهميده شدن آموزه ها و مضامين قرآن كريم هستند.

در پايان با ذكر حديثي زيبا و مرتبط با موضوع بحث به ضرورت توجه به آموزش عمومي قرآن اشاره مي شود. امام جواد عليه السلام فرمودند : «وَ كُلُّ اُمّةٍ قَد رَفَعَ اللّه ُ عَنهُم عِلمَ الكتابِ حِينَ نَبَذوهُ وَ وَلاّهُم عَدُوَّهُم حينَ تَوَلَّوهُ، وَ كانَ مِن نَبذِهِمُ الكتابَ أن أقاموا حُروفَهُ وَ حَرَّفُوا حُدودَهُ، فَهُم يَروُونَهُ وَ لا يَرعُونَهُ؛ وَ الجُهّالُ يُعجِبُهُم حِفظُهُم لِلرِّوايَةِ؛ وَ العُلَماءُ يَحزُنُهُم تَركُهُم لِلرِّعايَةِ» هر امّتى، آن گاه كه كتاب آسمانى خود را رها كرد و كنار افكند، خداوند علم آن را از آنان گرفت و آن گاه كه دشمنان خود را به دوستى و سرپرستى گرفتند، خداوند آن دشمنان را بر ايشان ولايت و حكومت داد. از جمله به كنار افكندن كتاب، اين بود كه حروف و كلمات آن را بر پا داشتند و معانى اش را تحريف كردند. كتاب را مى خوانند و روايت مى كنند اما آن را رعايت نمى كنند و به كار نمى بندند. نادانان از اين كه آن را خوب مى خوانند و حفظ مى‌كنند، خوشحالند و دانايان از اين كه آن را رعايت نمى كنند و به كار نمى بندند، اندوه‌ناك‌ند. (کتاب الكافي، 8/53/16.)

خلاصه سخنراني و كتاب «تشيع علوي و تشيع صفوي » 1351

تـشـيـع عـلـوي و تـشـيـع صـفـوي

خلاصه كتاب دكتر علي شريعتي - تلخيص : محمد روح بخش

پايه هاي اعتقادي دو مذهب (شيعه علوي و شيعه صفوي)
1- عترت
2- عصمت
3- وصايت
4- ولايت
5- امامت
6- عدل
7- تقيه
8- سنت و نفي بدعت
9- غيبت
10- شفاعت
11- اجتهاد
12- دعا
13- تقليد


مقدمه
در جامعه شناسي يك اصلي است به نام : تبديل موومان (یعني نهضت و حركت) به انستيتوسيون (یعني نظام و سازمان). به اين معني كه در جامعه، حركتي بر اساس ايده آل ها و هدفهايي ايجاد مي شود، و يك فكر، يك گرايش، يك ايمان جوان متحرك است كه اين نهضت را (به آن معناي حقيقي كلمه ، يعني حركت و ورزش) ايجاد مي كند. يك نهضت عبارت است از : روح و حركتي كه به طرف هدفي روان است، و همه پيروانش، همه مسائل و احكام و عقايد و اعمال و شعائر و حتي مراسمي كه در ميان پيروانش وجود دارد، متوجه آن هدفند، وهمه چيز و همه كس وسيله هستند براي تحقق آن هدفي كه اين نهضت براي نيل به آن هدف بوجود امده است. اين نهضت يا حركت، در راه رسيدن به آن هدف، خود به خود به موانعي كه عوامل سد كننده راهش است بر مي خورد، و در اينجاست كه درگيري، مبارزه و كشمكش ايجاد مي شود.

حال براي به تحقق بخشيدن به آن اهداف و شعارهايش، پيروان خودش را به حركت درمي آورد، و در مسير خود حركت مي كند، يك حركت مدعي نظام و تغييردهنده نظام موجود كه مي خواهد ويران كند؛ همه چيز تغيير مي كند و به هدفش مي رسد يا بي آنكه به هدفش برسد به اوج قدرتش ميرسد؛ حال كه به اينجا رسيد درگيري و مبارزه اش از بين مي رود و ديگر مانعي جلويش نيست. حال كه ديگر به قدرت رسيد مي ايستد ؛ حالت متحرك و انقلابيش از بين مي رود و حالت محافظه كاري مي گيرد !

چون اول مي خواست دشمن را خلع سلاح كند و نظام را عوض كند، حالا خودش قدرتمند و حاكم است و مي خواهد خودش را حفظ كند و نگهدارد، لذا حالت ضدانقلابي پيدا مي كند، چون خودش روي كار آمده، انقلاب هاي بعدي را شورش، خيانت و يا ضد انقلاب مي خواند.
در مذهب تشيع دو دوره كاملاً منفك و جدا از هم داريم، يكي دوره اي از قرن اول – كه خود تعبيري از " اسلام حركت " است، در برابر " اسلام نظام " ( = تسنن ) – تا اوايل دوره صفويه كه دوره نهضت و حركت شيعه است؛ و ديگري دوره اي از نظام صفويه تا كنون كه دوره تبديل شدن شيعه " حركت " است به شيعه " نظام " .

شيعه پيشين، اقليتي بود محكم و بي قدرت و حال همان شيعه تبديل شده به يك قدرت بزرگ حاكم بر كشور كه بزرگترين نيروهاي رسمي از او حمايت مي كنند.

مذهب-مليت
هنرمندي و هوشياري ملت صفوي اين بود كه اصولاً بناي حكومت خودش را بر دو ستون قوي قرار دهد :

1- مذهب شيعي

2- مليت ايراني

اولي تكيه بر عواطف و شعائر ويژه شيعي

دومي تكيه بر سنت هاي قومي .

اين دو تا مرز ايران را از همه جهت از امت بزرگ اسلامي و از قلمرو بزرگ عثماني كه جامعه اسلام به تن كرده بود و قدرت رقيب صفويه بود كاملا جدا كرده بود !

1- مليت :
صفويه و روحانيون و علماي وابسته به اين نهضت مليت ايراني را بايد با اسلام توجيه مي كردند و ناسيوناليسم را رداي سبز مذهب مي پوشاندند و براي اين كار ناگهان صفويه – فرزاندان شيخ صفي – سيد شدند و صوفيه، شيعه، و محدث و فقيه جانشين مرشد و بديل و دسته جمعي از " خانقاه " ، به " تكيه " آمدند و به جاي پرستش " اوليا تصوف " ، "اوصيا " تشيع و تكيه بر عميق ترين احساسات توده شيعي و ظاهر شدن در سيماي فرزندان فاطمه (ع) و لباس ولايت علي و نيابت امام و انتقام از دشمنان اهل بيت و ... و توجيه مذهبي قوميت و احياي مليت ايراني در زير نقاب تشيع و جدا شدن مليت ايران از امت بزرگ اسلامي و ايجاد روح خصومت ميان ايرانيان با ترك و عرب، كه جنگ قدرت سياسي – نظامي حكومتهاي عثماني با صفوي بود، تحت لواي جنگ شيعه و سني و در نتيجه قطع كليه وجوه اشتراك اسلامي ميان تشيع و تسنن.

اين است كه دستگاههاي تبليغاتي صفويه بر خصوصيات ويژه و موارد اختلاف شيعه و سني تكيه انحصاري كردند و موارد اشتراك با آنها را متروك گذاشتند و يا آنها را نيز به شكل خاصي توجيه كردند و يا تضعيف، در نتيجه جدايي مذهبي، جدايي اجتماعي و فرهنگي و طبيعتا جدايي ملي و سياسي را بشدت بيشتري تحقق بخشيد. اين بود كه شيعه صفوي در عين حال كه خودشان را به اسلام وفادار مي دانستند و بر اسلامشان مي ماندند، تمام وجود اشتراكشان را با ديگر ملتهاي مسلمان مي بريدند و نه تنها مثل گذشته در اصل اعتقادي " امامت "، بلكه در نوع ادراك و كيفيت اعتقاد به توحيد و نبوت و معاد و حتي قرآن نيز شيعه را از سني جدا كردند، و غالب شعارها و سنتها و مراسم اعياد رسمي و رسوم و آداب و مظاهر مشترك اسلامي را تعطيل يا تحريف كردند و تغيير دادند و در اعمال و مراسمي كه جبرا شيعه و سني با هم انجام مي دادند، از قبيل حج و زيارت مدينه و نماز جماعت كوشيدند تا از موارد مشترك هر چه بيشتر بكاهند و موارد اختلاف جزئي و اندك را هر چه بيشتر زياد و جدي اساسي نمايند، تا در حج و مسجد پيغمبر نيز دو گروه كه دسته جمعي شركت دارند، خود را با هم يكي احساس نكنند و از يك دين ندانند و خطر تفاهم و احياي روح اخوت و وحدت اسلامي كه بويژه در حج زياد است پيش نيايد .

همچنانكه در اين سو، ملاهاي وابسته به "عالي قاپو "ي اصفهان با توجيهات و تاويلات انحرافي و مغرضانه تفسير و تاريخ و روايت و فقه، حتي مشتركات را به مختلفات تبديل مي كردند و تمام قرآن را كتابي معرفي مي كردند سراپا فحش به خلفا است. در زير نقاب رمز و كنايه و مجاز و استعاره و جز بدگويي از آن چند نفر حرف ديگري ندارد و اگر اسم نبرده يا روشن نگفته تقيه كرده است ! زيرا اگر آنها مي فهميدند، كتاب خدا را از بين مي بردند (با اينكه خدا حفظش را تضمين كرده) چنانكه بعضي آيات را كه در مدح علي (ع) بود از قرآن حذف كردند و قرآن را ناقص كردند و اين است كه قرآن فعلي تحريف شده و قرآن درست دست علي (ع) بود كه دست به دست به ائمه رسيده و الان دست امام زمان است و هر وقت ظهور فرمود آن را خواهد آورد !!

در آن سو هم، ملاهاي وابسته به " باب عالي " اسلامبول، دست اندركار جنين تحقيقات و اجتهاداتي بودند تا آنجا كه شيعه، سني را از همه كفار و ملحدين كافرتر مي شمرد و سني در فقه خود مي نوشت كه : " مرد مسلمان مي تواند با زن كافر از " اهل كتاب " (يهود ، نصاري و زرتشتي ) ازدواج كند اما با زن شيعي نمي تواند ".
زيرا همانطور كه صفويه براي جنگ با عثماني به يك نوع تشيع ايراني نيازمند بود، عثماني نيز براي جنگ با صفويه به يك نوع تسنن تركي تكيه مي كرد و بدين گونه بود كه اسلام واحد، به دو دين متخاصم مستقل شد و درست در حالي كه مسيحيت با رنسانس و بورژوازي تازه پا جان مي گرفت و با علم و صنعت و ثروت مجهز مي شد و اسلام را تهديد مي کرد، اسلام به جان اسلام افتاده بود و دشمن را فراموش كرده بود.

اين بود كه تشيع صفوي (كه نه تنها هيچ وجه مشتركي با تسنن نداشت، بلكه در مقابل آن بوجود آمده بود) با مليت ايراني يك نهضت تازه و نيرومند بوجود آورد، و اين دو قدرت در اين نهضت چنان در هم جوش خوردند كه قابل انفكاك بودند، و چنان با هم تركيب يافتند كه يك " تشيع ملي " يا " مليت شيعي " بوجود آمد ، و آنگاه خيلي چيزها عوض شد ، و حتي تاريخ! و اين همسر امام حسين (ع) ، براي اينكه فرزندان امام حسين كه نه امام شيعي هستند با ذريه ساسانيان پيوند خورند، آنگاه امامتي تازه تشكيل مي شود، امامتي كه در آن ،" نور محمدي " با " فره ايزدي " تركيب مي شوند و ذريه ساساني در صلب امامت شيعي پيوند مي خورند ، و خاندان رسول، با تبار ساساني در صلب امامت شيعي پيوند مي خورند، و خاندان ساساني مه به دست عمر نابود شدند، از طريق شهربانو وارد " اهل بيت " پيغمبر اسلام مي شوند و در نسل ائمه ادامه مي يابند و موعود آخرالزمان اسلام نيز كه از نوادگان ساساني مي شود، با مليت ايراني خويشاوند مي گردد و بدينگونه است كه مليت و مذهب اينچنين هوشيارانه جوش مي خورند و تشيع بر پايه هاي قومي نژادي سوار مي شود و قدرت صفوي بر اين دو بنياد استوار مي گردد .

حتي يكسال كه " عاشورا " و " نوروز " در يك روز با هم مصادف ميشود (ببينيد " مليت- مذهب " چقدر قشنگ و ماهرانه ساخته شده بوده كه جامعه تحمل كرده و ساده پذيرفته است !) ، سلطان صفوي دستور مي دهد كه آن روز را عاشورا بگيرند، و فرداي آن روز را نوروز ! و مردم هم مي گرفتند ! يعني يازده محرم را جشن نوروز گرفتند و اين دو سمبل شيعي و ایراني – هرچند با هم متضاد : يكي عزا و يكي عيد – با هم همسايه و همساز شدند ! و اين خود سمبل همبازي دو عنصر متضاد " تشيع حسيني " و " رژيم شاه سلطان حسيني" كه به تيغ ملك و تسبيح ملاي صفوي يكي مي شوند و ميدان " نقش جهان " را در اصفهان ببين كه " مسجد شاه " و " مسجد شيخ " و " قصر عالي قاپو " چه نقش خوشي ساخته اند، شانه به شانه هم، چشم در چشم هم و در وسط " ميدان بازي " !
شاه، داماد شيخ ( شيخ لطف الله )، شيخ داماد شاه (مير داماد )!

2- مذهب :
شيعه ايراني در تاريخ اسلام يك چهره ممتاز و درخشان علمي و تحقيقي دارد و اكثريت نوابغ بزرگ اسلامي و برجسته ترين قضات و محققان و فلاسفه و مورخان و دانشمندان علوم غير مذهبي و حتي فقها و رهبران مذاهب بزرگ اسلامي در فقه و كلام نيز ايراني اند و همچنين شيعه كه هميشه به " علم " ، " منطق " ، "پارسايي " ، " عمق " و " عدالت خواهي " شهره بود و مردي چون عبدالرحمان بدوي ، محقق بزرگ معاصر مصر ، رسما اعتراف مي كند كه " فرهنگ و تمدن اسلام ، در ميان همه ملتها و نژادهايي كه به اسلام آمده اند، همه چيزش را مديون نبوغ اين عنصر چند پهلوي پر ملكات ايراني است، و نهضت شيعي، تنها نهضت پر حيات و حركت و توفنده و مغز شكافي است كه از رويه سطحي اصطلاحات و تعبيراتي كه يك عقيده را در بر دارد مي گذرد و پرده رموز و اسرار را كنار مي زند و به اعماق سر مي كشد و حقايق زنده و ر تكان و تپشي را در پس ظواهر پيداي هر مذهبي پنهان است به چنگ مي آورد و اگر اين نمي بود، مذهب در قالبهاي منجمد و تحجر و ظواهر و الفاظ و تكرار مكررات سطحي خويش به جمود و توقف دچار مي شد و در توالي ادوار و تحول افكار و حركت مستمر زمان مي ماند و اين است كه تشيع – كه متاسفانه ما (اهل تسنن) فقط آن را يك انگيزه ي سياسي تلقي مي كنيم و از آن تنها چهره سياسيش را مي بينيم – داراي چهره اي است كه اگر چه از انظار پنهان است و مجهول عميق ترين و درخشان ترين نقش را در تاريخ اسلام حكايت مي كند و آن نقشي است كه در آغاز نهضت معنويت گرايي و در فرهنگ اسلامي بر عهده داشته و به تمدن اسلام روح و غني و به بينش اسلامي عميق و درون نگري و تحول و تكامل بخشيده و به روح اسلامي در تاريخ ، جهش و جنبش زاينده و توفنده انقلابي داده است .

غير از " چهره علمي و فرهنگي " ويژه شيعه كه بگفته عالمانه ي " بدوي" ، بنيانگذار درون شكافي و معنويت گرايي و مظهر عمق و غني و روح علمي و فكري در تمدن بزرگ اسلامي است ،" چهره سياسي " آن نيز كه عبدالرحمان بدوي – جون فقط مرد تحقيق علمي و داراي بينش فلسفي و ادبي و فرهنگي است – در آن سبك مينگرد و آن را كوچكتر از چهره علمي اش ميبيند ، بر عكس، به نظر من و اكثال من در اين عصر، درخشان ترين و زنده ترين چهره ي شيعه است زيرا بر خلاف تصور عبدالرحمان بدوي و استاد دانشگاهي امثال او ، انگيزه ي سياسي شيعه ، يك شعار ساده سياسي در سطح معمول خبري و ماجرايي زمان نبوده است، بلكه در اين چهره ، شيعه مكتبي را ارائه ميدهد كه جهت اصلي و خط سير اساسي " رسالت جهاني اسلام " است و آن نجابت بشريت، نفي تضاد طبقاتي و تبعيض نژادي و اجتماعي ، و بالاخره كوشش در راه كسب يك رهبري حقيقي براي مردم و تحقق برابري و داد در زندگي اجتماعي است و اين است كه دو شعار اصلي شيعه كه " امامت " و " عدل " است - به آن معني كه در تشيع علوي تفسير ميشود و در شخصيت علي و حكومت علي تحقق مي يابد – براي وجدان انسانهاي محروم و در نظر روشنفكران مسئول ، بيش از هر شعاري زنده و حياتي و شور انگيز به شمار مي آيد، چنانكه مبارزه نسل معاصر بشريت – بويژه دنياي سوم كه در كشاكش رستاخيز و رستگاري است – آزادي مي طلبد و برابري و در جست و جوي اين دو آرمان بزرگش، به نبرد ايدئولوژيك و مبارزه انقلابي در سطح جهاني برخاسته است و رنج بزرگش يكي از حكومتهاي استبدادي يا استعماري است، از نظر سياسي ، و يكي نظامهاي طبقاتي استثماري است ، از نظر اجتماعي ، و امامت و عدل – كه دو شاخصه ي اصلي نهضت شيعي است – در اين دو نظر گاه مطرح است .

اگر تشيع علوي كه اسلام است منهاي خلافت و در معناي كلي تر : ايمان است به اضافه برابري ، عقيده و عشق است ، روح و اخلاق و زيبايي و خير است ، پيوسته و تفكيك ناپذير با رهبري و آزادي ، باطل كننده افسانه انباركنندگان و توجيه كنندگان گرسنگي و فقر كه خدا و خرما را از هم جدا كرده اند و دشمن خوانده اند ، خدا را براي مردم و خرما را براي خويش ...

اگر تشيع علوي ، يعني مذهبي علي وار داشتن ، يعني پيروي از انساني كه هم خوب ميجنگد و هم خوب مي پرستد ، هم به دل خويش عشق ميورزذ و در برابر خدا – كه زيبايي و خير و عظمت مطلق وجود است – به خشوع ، نماز ميبرد و در خلوت درد و تنهايي تاملات عاشقانه اش مينالد ، و در بيكرانكي ابديت شنا مي كند و هم جور اشرافيت ، جهل تقدس و خيانت نفاق را به خون مي كشد و هم از سنگلاخهاي سخت و سوزان صحرا ، به دستهاي خويش ، براي محرومان مدينه نان بر ميگيرد و آب بر مي آورد.

پايه هاي اعتقادي دو مذهب :
اكنون با قبول اينكه اساسا در حال حاضر دومذهب وجود دارد و هر دو اسمش تشيع است، مباني اعتقادي هر دو با هم يك يك بر مي شماريم و هر يك را به اختصار در هر دو مذهب تعريف مي كنيم تا اختلاف ها را دريابيم. مهم اين است كه در هر دو تشيع اصول و فروع يكي است، با هم هيچ اختلافي ندارند، و مشكل بودن تشخيص هم همينجاست كه تشيع صفوي آمد و پايه هاي خود را بر روي تشيع علوي بنا كرد، قالبهاي فكري و ذهني تشيع علوي را گرفت، محتوايش را خالي كرد و پايه هاي روح و فكر و عقيده و احساس تشيع صفوي را آرام و پنهاني و ماهرانه به كمك علماي متخصص وابسته وارد كرد تا مردم نفهمند ؛ آنها نفهميدند كه مذهب عوض شد ، عقيده ها عوض شد خدا و كتاب و پيغمبر و امام و شخصيت هاي مذهبي و تاريخ و همه چيز عوض شد ! هنوز هم خيلي ها نفهميده اند! برون بر جا ماند و درون به طور كلي چيز ديگري شد! مصلحت نداشت اگر مي گفتند مي خواهيم دين و مذهب ديگري بياوريم. از اين رو تمام اصول و فروع و تاريخ ، شخصيت هاي بزرگ ، اسامي خاص و همه ي اصطلاحلت تشيع اسلامي – علوي را حفظ كردند و خيلي هم جلا دادند و برق انداختند اما، درون اين ظرفها را از ماده سمي خواب آور ضد شيعي پر كردند كه نامش، شيعه بود اما تشيع "صوفي-صفوي" ! اين است كه احساس مذهبي مرئم متوجه نشد ، وجدان عمومي جريحه دار نشد، در نتيجه نه تنها در برابرش مقاومتي پديد نيامد؛ بلكه به خاطر همين زرق و برق هاي ظاهري و تشريفاتي و تعظيم شعائر و تجليل ظواهر و مراسم و حب و بغض و تولي و تبري هاي لفظي و بي تعهد و لعن و نفرين ها و مدح و منقبت هاي شعري و ذهني و بي معني ، توده شيعي ا به دنبال خود كشاند .

1- عترت
در تشيع اسلام بر دو اساس استوار است : قرآن و عترت
تشيع علوي عترت را از خود سنت گرفته است ، اصل عترت نه در برابر سنت است نه در برابر قرآن ؛ بلكه "راه" منطقي و مستقيم و مطمئن قرآن و سنت است .
خانه ايست كه در آن پيام و پيامبر هر دو حضور دارند و درش بر روي مردم حقيقت پرست گشوده است . خانه راستي و عصمت ، سردري متواضع با دروني پر عظمت و ساده ، اما سرشار زيبايي ؛ تنها خانه اي كه در آن فريب نيست .
" عترت " ملاك شناخت روح اساسي اسلام ، چهره حقيقي پيغمبر و معني و جهت قرآن است . رسالت " عترت " تنها اين است.

ارزش " اهل بيت " در تشيع علوي تنها به خاطر اين نيست كه اهل بيت پيغمبرند ، به خاطر اين است كه اين خانواده خودش يك خانواده ي ايده آل و آرماني است، يك نمونه كامل و متعالي و مثالي از " خاندان " انساني است، خانداني كه بايد باشد و همه بايد باشند، و نيستند و نيازمندند كه نمونه اي باشد ، اين خانواده ، خانواده اي است كه اصالت به خويش دارد. چرا كه ارزشهاي اعتباري و انتسابي نمي تواند براي ديگران ارزش عملي داشته باشد و براي خود اينان اين ارزشهاي نسبي ارجمند است اما، اگر علي ارزشش در اين است كه پسر عمو يا داماد پيغمبر است و فاطمه در اين كه دختر اوست، براي مردان و زناني كه از اين پيوندهاي خويشاوندي محروم اند ، چگونه ميتوانند سرمشق و نمونه و امام و اسوه باشن ؟ چگونه مي توانند چنان رسالتي داشته باشند، يعني چه كه پيغمبر قرآن و افراد خانواده اش را براي جامعه اش و آينده دينش و مردم پيروش بگذارد ؟
در تشيع صفوي " عترت " به عنوان يك خانواده ايست و يك اصلي است كه وسيله شده براي كنار زدن سنت پيغمبر ، در محاق گرفتن سيماي پيغمبر و تعطيل شدن قرآن ! و حتي خدشه دار شدن توحيد و توجيه ارزشهاي نژادي و اشرافيت خوني و ارثي !

2- عصمت
اصل دوم تشيع علوي عصمت است ، عصمت به اين معني است كه رهبر مردم ، رهبر جامعه ، كسي كه سرنوشت مردم به دست اوست و رهبري ايمان مردم با او ، بايد فاسد و خائن ، ضعيف و ترسو و سازشكار نباشد ، هرگز گرد پليدي نگردد ، و عصمت به اين معني مشتي محكم است به دهان هركس كه ادعاي حكومت اسلامي دارد ولي ، ضعيف و پليد و فاسد و خيانتكار است .
اما در تشيع صفوي عصمت عبارت است از يك حالت فيزيولوژي خاص ، بيولوژي خاص ، پسيكولوژي خاص كه امام ها دارند و از يك ماده خاص ساخته شده اند كه اصلا نمي توانند گناه كنند !!!

در تشيع صفوي ذات امام يك نوع عصمتي پيدا كرد كه هيچ ارزشي نداشت ، نه ارزش انساني ( چون امام معصوم فاقد قدرت گناه بود ) و نه ارزش عملي ( چون مردم نمي تواننند از موجودي كه ذاتش با آنها فرق دارد سرمشق بگيرند ) ! ائمه را موجودات متافيزيكي ومجرد و غيبي و از آب و گل مخصوص معرفي كردند و در نتيجه هم امام بودن بي ارزش شد و هم معتقد بودن به امام بي اثر ! و ظاهرش هم اينكه ملاي وابسته به رژيم صفوي ، با فرشته نشان دادن امام ، مقام امام را ارتقا داده است .

در تشيع صفوي چهارده معصوم را به گونه اي تعبير كرده كه اولا برخي فضائل انحصاري دارند كه نوع انسان هرگز نمي تواند داشته باشد و ثانيا برخي صفات و خصوصيات متعالي دارند كه برخي از نمونه هاي عالي انسان مي توانند در سطح هاي پايين تري مشابه آنها را فرا گيرند اما، اين صفات عالي انساني، ذاتي ، فطري و طبيعي است و اقتضاي جبري جنس و خصوصيت ذاتي نژادشان است و در انسانهاي ديگر اكتسابي است و اختياري و عرضي ؛ و در اين صورت پيروان امام از خود امام برترند ، چون فضيلت ارادي اكتسابي برتر از فضيلت ذاتي ارثي است .

3- وصايت
وصايت به طوري كه تشيع علوي مي گويد و مي فهميم ، نه " انتصاب " است و نه " انتخاب " و نه " نامزدي " بلكه " وصايت " است ، به اين معني كه پيغمبر اسلام ، به عنوان رهبر و نيز صاحب مكتب ، بهترين و لايق ترين كسي را كه براي ادامه رسالتش ميشناسد به مردم معرفي مي كند و رهبري او را به مردم توصيه مي كند .
اين معني وصايت است كه انسان از عمل پيغمبر و علي مي فهمد

ولي در تشيع صفوي ، وصايت عبارت است از يك رژيم موروثي مثل ديگر رژيم هاي موروثي و سلسله حكومت هاي ارثي كه از پدر به پسر مي رسد و از خويشاوند به خويشاوند و از نسل پيش به نسل بعد ، و بر اساس انتصاب و وراثت و خويشاوندي ؛ و مي بينيم ميگويند : امام اول ، به خاطر اين امام اول است كه داماد و پسر عم پيغمبر است ، كه بنيان گذار سلسله است . امام بعدي به خاطر اينكه پسر امام اول است ، و بعدي به خاطر اينكه برادرش است ، و بعدي به خاطر اينكه پسرش است و پسرش است و ... ! اصالت از آن خود شخصيت اين دوامام نيست ، و از آن عمل " نصب " و " تبار و نژاد و قرابت " است ! يعني توجيه اصل وراثت در قدرت ها وحكومت ها ، يعني چيزي شبيه رژيم ساساني وكپيه اش رژيم صفوي !

4- ولايت
در تشيع علوي ، ولايت التزام مردم است به حكومت علي با همه ي ابعادش و همه ي ضوابتش ، و به پيروي از او و او را بنام يك سرمشق و الگويي ( يكي از معاني امام ) قبول كردن ، يعني تسليم فقط در برابر حكومت او ، نظام او ، رهايي از هر ولايتي ديگر .

در تشيع صفوي ولايت عبارت است از يك ولايت گل مولائي ، ساخت ساخت عناصر اسمعيليه ، علي اللهي ، باطنيه ، حلوليه ، صفويه و هنديه !

5- امامت
اعتقاد به امامت درمفهوم تشيع علوي نفي كننده ي تسليم انسان معتقد است در برابر هرگونه نظام ضد آن نظام ، و اعتقاد به اين است كه در زمان غيبت امام معصوم حكومت هايي كه شيعه مي تواند بپذيرد ، حكومت هايي هستند كه به نيابت از امام شيعي ، بر اساس همان ضوابط و همان راه و همان هدف بر مردم حكومت مي كنند .

اما در تشيع صفوي ، امامت ، اعتقاد انسان به 12 شخصيت ماوراء الطبيعي كه عبارت از 12 شماره و دوازده اسم مقدس است، مي باشد كه بايد آنها را دوست بداريم ، بپرستيم ، بستائيم ، ولي در زندگيمان هيچ التزامي از نظر پيروي آنان نداريم ، بريا اين كه ما قادر و قابل پيروي از آنان نيستيم ، و پيروي از آنان ممكن نيست ، چون جنس آنها با ما فرق دارد ! بنابراين در تشيع صفوي اعتقاد به امامت ، پرستش دوازده اسم است ( همانطور كه به 124 هزار پيغمبر معتقديم ) كه در غيبت آنها و بدون آنها ، تن به هر فردي و هر نظامي مي دهيم ! تنها با يك شرط كه كه آن فرد و ان نظام حب دوازده تن را داشته باشد ، با هر نظامي كه زندگي كنند ، با هر شكلي كه با مردم رفتار كنند و با هر وضع زندگي فردي و اجتماعي شان بگذرد مهم نيست ، به امامت و اعتقاد به امامت مربوط نيست ، امامت يك عقيده ي غيبي است و تاريخي ، به شكل زندگي و رهبري و زمان حال ربطي ندارد !

6- عدل
به معناي خدا عادل است .
در تشيع علوي ، عادل به اين معني است كه هر خيانتي در جهان حساب دقيق دارد و غير قابل گذشت ، چنانكه هر خدمتي ، نيز .
اعتقاد به اينكه خدا عادل است . يعني عدل به عنوان يك نظام مصنوعي ، كه سياست يا حزب بايد در جامعه بشري ايجاد كند ، نيست . در تشيع علوي كه عدل منسوب به خداوند مي شود به اين معني است كه ، عدل زير بناي جهان است ، و جهان بيني مسلمين بر عدل است . بنابراين اگر جامعه اي بر اساس عدل نيست ، يك جامعه بيمار ، منحرف و موقتي است و محكوم به زوال .

اما در تشيع صفوي ، عدل يعني : خدا عادل است و ظالم نيست . خوب ، فايده اش چيست ؟ يعني بعد از مرگ يزيد را مي برد به جهنم و امام حسين را مي برد به بهشت . خوب ، حالا چي ؟ حالا ؟ در دنيا ؟ اصلا ربطي به دنيا ندارد ، موضوعي علمي است ، بحث علمي است و مربوط به فلاسفه الهي ، به مردم ربطي ندارد !!!

7- تقيه
تقيه عبارت بوده از دو نوع تاكتيك .

الف ) تقيه وحدت : تقيه شيعه در جامعه بزرگ اسلامي اين است كه ، شيعه با ابراز موارد اختلافش باعث تفرقه در وحدت اسلامي نشود ، پس تقيه پوششي است كه شيعهعقايد خودش را حفظ مي كند اما نه به شكلي كه باعث تفرقه و ايجاد پراكندگي و خصومت در متن جامعه ي اسلامي بشود ، براي همين است كه مي گويند به مكه كه مي رويد بايد با آنها نماز بخوانيد .

ب ) تقيه مبارزه : عبارت است از رعايت شرايط خاص مبارزه مخفي براي حفظ ايمان نه حفظ مؤمن .! يعني كار فكري و مبارزه ي اجتماعي و سياسي كردن شيعه ، اما حرف نزدن و تظاهر نكردن ، و از لو رفتن در برابر دستگاه خلافت تقيه كردن و خلاصه مفت نباختن و بي جهت تشكيلات و قدرت خود و جان خود را به خطر نيفكندن . پس تقيه امنيت در برابر خلافت است بخاطر حفظ نيرو و امكان ادامه ي مبارزه و آسيب پذيري در برابر دشمن ( زندگي ائمه نمونه اش ، در رژيم هاي اموي و عباسي ) .
تقيه در تشيع صفوي خيلي روشن است ؛ تقيه در تشيع صفوي ، يعني سكوت در برابر همه پليدي ها و انحراف ها و تجاوزهاي قدرت حاكم است براي حفظ سلامت مزاج و كار و زندگي و پرهيز از دردسر و زحمت و خطر و ضرر و گرفتاري هاي حق و باطل و مسئوليت هاي عقيده و وظيفه !
اين است كه مي بينيم در تشيع علوي ، تقيه عامل وحدت با دوست و مبارزه با دشمن است ، و در تشيع صفوي ، تعطيل مطلق مبارزه است و در عوض همين تقيه كار را مي بينيم كه عنصر فعال تفرقه و تعصب است .

در تشيع علوي ، تقيه ، يك تاكتيك علمي است و بسته به شرايط و اوضاع و از اين رو به تشخيص رهبر گاه ممنوع مي شود و حتي حرام ؛ و در تشيع صفوي ، تقيه يك اصل اعتقادي است و ثابت و لازمه ي شيعه بودن .

8- سنت و نفي بدعت
به اين معني كه تشيع علوي سني ترين نهضت و فرقه اسلامي است، سني ترين يعني وفادارترين فرقه ها به سنت پيغمبر. و اختلاف تشيع و تسنن از صدر اسلام به وسيله شخص علي (ع) بر سر سنت پيغمبر است !

تشيع علوي حافظ و نگهبان سنت پيغمبر است و دشمن بدعت، هم در روح و جهت (رويه پيغمبر) و هم در احكام و اعمال و اقوال (سنت پيغمبر) علي مظهر پيروي و ادامه و تكيه دقيق بر سنت است .

اما در تشيع صفوي ، تشيع درست يك فرقه و يك مذهبي " ضد سنت " نشان داده مي شود كه در برابر سنت مي خواهد " عترت " را بگذارد .
تشيع علوي مذهب سنت است و تشيع صفوي مثل تسنن اموي مذهب بدعت ، زيرا هر دو " اسلام دولتي " اند منتهي يكي اجتهاد را بهانه مي كند كه اصل مقدسي است و ديگري عترت را كه اساس مقدسي است . عترت علوي حامي و معلم سنت است و عترت صفوي ناقص و محرف سنت .

9- غيبت
غيبت در تشيع صفوي - كه داراي انتظار ، مذهب تسليم و تحملو صبر و سكوت است و انتظاري منفي – به اين معني كه امام غايب است ، امام حقيقي معصوم غيبت كرده است و بنابراين ، اسلام اجتماعي تعطيل است و افتتاح نميشود تا " خودش بيايد و باز كند " چون امام نيست جمعه و جماعت و جهاد هم نيست البته نائب امام هست اما نه براي جهاد ، براي اخذ ماليات و گرفتن " سهم امام غايب " . امر به معروف و نهي از منكر هم ساقط است ، مگر در مسائل فردي و اخلاقيات شخصي و نصيحت هاي دوستانه راجع به فوائد كارهاي خوب و مضرات كارهاي بد .
در تشيع صفوي دوره ي غيبت دوره ي تعطيل ، دوره ي تحمل و انتظار است و بس . و چون مساله اجتماعو حكومت منتفي است ، مسئوليت ها در محدمده ي وظايف اخلاقي و فردي محدود ميشود وهر كسي بايد خودش را حفظ كند ، چون جامعه را نمي توان حفظ كرد زيرا اصل بر زوال و انحطاط قطعي جامعه ، ايمان و نظام و فرهنگ اجتماعي است تا ظهور امام را ايجاب كند ، بنابراين غيبت برات آزادي دادن به همه قدرت ها و قدرتمندها و نظام هاست و فتواي تسليم دادن به هر چه هست و هر كه هست و هر جور هم هست و اعلام سلب مسئوليت اجتماعي از همه است و خزيدن همه به " درون فطريت خويش " و تبديل آرزوها ، شعارها ، عقايد و عواطف شيعي و مسئوليت هاي انساني شيعه به دو اصل ، يكي تعزيه داري ، دوم : سني كشي و ديگر هيچ !

اما دوره غيبت در تشيع علوي ، " عصر سنگين ترين و مستقيم ترين مسئوليت هاي اجتماعي و سياسي و فكري مردم " است .

در تشيع علوي ، تاريخ بشر به چهار دوره تقسيم مي شود :

اول : از آدم ( آغاز بشريت ) تا خاتم ( پيغمبر اسلام ) دوره نبوت است . رسالت رهبري با فرستادگان الهي است .

دوم : از علي (ع) تا پايان دوره غيبت صغري ( سالهايي كه امام دوازدهم در خفا بسر مي برد و با چهار شخصيتي كه به عنوان " باب " ، يا " نائب هاي خاص " شخصا تعيين كرده بود و با او تماس مستقيم داشتند به رهبري شيعيان ميپرداخت ، اين دوره ي " وصايت " است (در برابر رژيم رسمي خلافت ) .

سوم : از آغاز غيبت كبري ، يعني سال 319 – كه امام دوازدهم وارد دوران طولاني و نا معلوم غيبت ميشود و رابطه اش را به طور رسمي با مردم قطع مي كند – دوره غيبت است كه ما اكنون در اين دوره ايم .

چهارم : دوره ظهور است كه امام غائب پس از يك انقلاب جهاني عدالت را در جامعه بشريت مستقر مي سازد و رهبري مردم را به عهده دارد .

10- شفاعت
شيعه صفوي مي گويد امام حسين، حضرت ابوالفضل، حضرت زينب و ... مرا شفاعت مي كنند، در هنگام امتحان نهايي ، در برابر ترازوي دقيق عدالت الهي كه بد و خوب هر كسي را خدا وزن مي كند يا نجات مي دهد ، پاداش مي دهد يا كيفر .
شفاعت در تشيع علوي يعني جفت شدن، چيزي را به چيزي متصل كردن و يكي كردن ، چيزي را با مثل آن است ضميمه كردن ، يك شخص را دو تا ديدن ! خود را در راه قرين ديگري كردن ، با ديگري قرين و شبيه و پيوسته و يار شدن و ... !

11- اجتهاد
در تشيع علوي ، اجتهاد يكي از اصول بزرگ تشيع است كه علماي ما افتخارشان به اين است و افتخار تشيع به اجتهاد .
اجتهاد مي گويد : بعد از اينكه اصول اسلام و قوانين احكام فقه تدوين شد ؛ چون همواره جامعه در تغيير است و نظامهاي زندگي فرق مي كند بنابراين نيازهاي تازه بوجود مي آيد كه " بينش مذهبي " و " احكام مذهبي " موجود نمي تواند پاسخ گوي زمان و يا رويدادهاي خاص در زمان باشد .
مجتهد – به معناي كوشنده و محقق آزاد – بر اساس روح و جهت مذهب و منطق علمي و بر مبناي اصول چهار گانه اسلامي ( كتاب ، سنت ، عقل و اجماع ) مي تواند اين نياز تازه زمان ، شرايط تازه حقوقي و اقتصادي و اجتماعي را بررسي و حكم تازه استخراج و استنباط كند .
اجتهاد در تشيع صفوي عبارت است از يك ادعاي بزرگ و لقب بسيار بزرگ بدون محتوي ، يك مقام رسمي ديني است ، شبيه به پاتريارش يا اسقف و كاردينال ، درست بر خلاف مجتهد در تشيع علوي كه يك متفكر محقق نوانديش و متحول و پيشتاز زمان و همگام با سير تاريخ و آگاه از " حوادث واقعه " و رويدادها و مشكلات و مسائل و تحولات حقوقي و اقتصادي و سياسي و اجتماعي و علمي و فكري عصر خويش است – چون بايد باشد اين لازمه ي مسئوليتش است – مجتهد صفوي ، هر چه كهنه تر و منحط تر و عقب مانده تر است، مجتهدتر است !
در تشيع صفوي، مجتهد اصلا حرف نمي زند، چيز نمي نويسد، تفسير نمي گويد تاريخ نمي داند، بحث نمي كند، از صدر اسلام خبر ندار ، سيره نمي خواند .

12- دعا
دعا در تشيع علوي ، دعاي خود پيغمبر است ، داي قرآن است ، دعاي علي است ، مظهرش دعاي امام سجاد است ، دعا وسيله ايست كه خواست هاي بلند انسان را در من تلقين مي كند ، زنده نگه مي دارد ، دعايي است كه مجموعه شعارهاي اين گروه است ، دعايي است كه محموعه حكمت ها و انديشه هاي لطيف در شناخت خدا و جهان و انسان و زندگي است .
دعاي صفوي وسيله لش بودن و جبران همه ضعف ها و ذلت ها و كمبودها است و در يك محدوده بسيار پست و تنگ و خود خواهانه !

13- تقليد
در تشيع علوي ، اصل تقليد برگترين عاملي بوده كه توده هاي پراكنده را در دوره اي كه رهبري هزاران تريبون و دستگاه هاي تبليغاتي بنام مسجد، امام و پيشنماز ، قاضي و واعظ سني بوده، رهبري دست شيعه نبوده و تشيع تشكيلات نداشته، نظام و مركزيت نداشته، اصل " تقليد توده عامي " از عالم و دانشمند متخصص (مجتهد)، اصلي بوده كه هم رهبري توده ها را در دوره هاي سخت تضمين مي كرده و هم يك اصل مترقي بوده است براي جلوگيري از متلاشي شدن وحدت فكري. و دانشمندان را آزاد مي گذاشته كه اجتهاد آزاد بكنند ( بر خلاف امروز كه هر كسي يك فكر تازه ، حتي تعبيرتازه مي كند، بايد گردنش را بزنند . ) و با هم اختلاف فكري داشته باشند.

مي بينيم چقدر طرز فكر با آنچه امروز بنام اسلام وجود دارد متناقض است. جمود و تعصب و خشكي دماغ تا جايي است كه حتي آب خوردن پشت تريبون را در ضمن سخنراني بر سخنران نمي بخشند و عليه او كتاب مي نويسند؛ مي گويند فلان بحثي كه درباره ي امام زمان كردي درست بود و ايرادي نداشت اما يك كلمه اي بكار بردي كه يك آقايي در محله ما ، خوشش نمي آيد . در عرضش نيايش سخن ميگفتي ولي به مطلبي در حاشيه ي يك كتاب دعايي كه يك واعظ معاصر نوشته انتقاد كردي بايد شمع آجين شوي ... !

در تشيع علوي عالم محقق در اجتهادش آزاد است ، عامي بايد در برابر مجتهد مقلد باشد ، اين يك نظام اجتماعي و در عين حال علمي است اما در تشيع صفوي ، تقليد يعني : " صم ، بكم ، عمي " بودن همه در برابر كساني كه لباس رسمي دارند و رسميت هم به نامشان در تشيع صفوي اببلاغ شده و ديگران بكلي حق تحقيق و برداشت و استنباط تازه ، نه در مسائل فني بلكه در فهم و تلقي مذهب و مسائل اعتقادي كه طبق اصل اسلامي هر كسي خود بايد اجتهاد كند ندارند ؛ سپس تمام اصول اعتقادي ، احكام ، ارائه راه حل ها ، نظريات ، مسائل عقلي و اجتماعي همه بي منطق و بي تحليل صادر ميشود و عقيده را هم به عموم بخشنامه مي كنند .
در تشيع علوي ، تقليد در اصول نيست ، در عقايد نيست ، در احكام است ، در فروع است ، آن هم نه در خود فروع ، بلكه در فروع فروع . در در چگونگي مسائل عملي خاصي كه احتمالا ميان مجتهدان اختلاف هست ، مثلا نماز كه جز فروع دين است ، قابل تقليد نيست ، مسلم است و ضروري .

در تشيع صفوي مردم در همه چيز مقلد كور و تسليم منطق روحاني خويشند و روحاني صفوي عقل و علم و دين و احساس و سليقه و فهم و زندگي فردي و اجتماعي و سياسي و اخلاقي مردم را همه با فتوي ، كه به صورت فرمان هاي كوتاه و قاطع و امرو نهي صادر مي شود تعيين ميكند .

خلاصه
حال برخي از اصول اعتقادي دو مذهب را كه در ظاهر به هم شبيه هستند ولي در باطن كاملا با هم فرق دارند را به اختصار توضيح مي دهم :

در تشيع علوي در تشيع صفويه

وصايت : يعني توصيه پيغمبر ، به فرمان خدا براي نشان دادن لايق ترين، ذيحق ترين، بر مبناي علم و تقوي كه در خاندان اويند .

وصايت : يعني اصل حكومت انتصابي موروثي و سلسله ارثي تنها بر مبناي نژاد و قرابت خانوادگي

امامت : يعني رهبري پاك انقلابي براي هدايت مردم و بناي درست

امامت : يعني اعتقاد به دوازده اسم معصوم مقدس ماوراء طبيعي

عصمت : يعني اعتقاد به پاكي و تقوي رهبران فكري و اجتماعي، پيشوايان مسئول ايمان ، علم و حكومت مردم، يعني نفي حكومت خائن، نفي پيروي از عالم ناپاك، روحاني نادرست و وابسته به دستگاههاي خلافت .

عصمت : يعني ذات مخصوص و صفت استثنايي خاص موجودات غيبي كه از نوع انسان خاكي نيستند و لغزش و خطا نمي توانند كرد و اعتقاد به اينكه اين چهارده تن چنين ذات هايي بودند. يعني اثبات طبيعي بودن حكومت خائن ، قبول عالم ناپاك و روحاني منحرف و وابسته ظلمه ، چون اينها كه معصوم نيستند .

ولايت : يعني تنها دوستي و رهبري، حكومت علي و علي وار با پذيرفتن ولاغير. دوستي علي، زيرا او نمونه عالي بندگي خدا است ، رهبريش چون چراغ روشن هدايت است و رائد راستين قبيله بشريت، و حكومتش چون تاريخ انسان آرزوي عدل و آزادي و برابري او را در پنج سال حكومتش دارد و ملت ها همه به آن نيازمندند .

ولايت : يعني تنها حب علي را داشتن و از هر مسئوليتي مبري بودن و بهشت را بخاط ولايت تضمين كردن و آتش دوزخ كارگر نيفتادن و اعتقاد به اينكه ولايت به درد خلق و اداره جامعه نمي خورد ، بلكه به خدا كمك مي كند و در اداره جهان طبيعت دست اندركار است .

شفاعت : عامل كسب " شايستگي نجات " .

شفاعت : وسيله " نجات ناشايسته " .

اجتهاد : عامل مذهب حركت در زمان و پابپاي تاريخ و انقلاب و تكاملي در بينش مذهبي و تكامل و تناسب حقوقي در تغيير و تحول نظام .

اجتهاد : عامل ثبوت و جمود و مانع پيشرفت و تغيير و تحول و نوآوري و وسيله تكفير و تفسيق و محكوميت مطلق هر كار تازه ، حرف تازه ، راه تازه اي در راه دين ، در نظام زندگي ، در فكر ، در علم ، در جامعه و در همه چيز .

تقليد : رابطه منطقي و علمي و طبيعي و لازم ميان عامي يا غير متخصص با عالم متخصص علوم مذهبي ، در مسائل عملي و حقوقي كه جنبه فني و تخصصي دارد .

تقليد : اطاعت كوركورانه از روحاني و تابعيت مطلق و بي چون و چرا از عقل و عقيده و حكم روحاني ، و به تعبير قرآن ، پرستش روحاني مذهبي .

عدل : عقيده ايست درباره صفت خدا كه عادل است و جهان بر عدل است و نظام اجتماع و زندگي نيز بايد بر عدل باشد و ظلم و نابرابري نظامي غير طبيعي و ضد الهي است و عدل يكي از دو پايه ي اساسي مذهب است ، كه عدل هدف رسالت است و شعار بزرگ اسلام است .

عدل : بحثي است در صفات الهي مربوط به بعد از مرگ و پيش بيني يا تعيين تكليف براي خدا كه در قيامت چگونه قضاوت مي كند ؟ به اين طرف پيش از مرگ مربوط نيست چون پيش از مرگ ، بحث عدل مربوط به شاه عباس است ، كار قيصر را به قيصر واگذار ، كار خدا را به خدا . دنيا قلمرو سلطنت شاه عباس است ، آخرت قلمرو سلطنت خدا!

دعا : متني است كه مي آموزد ، آگاه مي كد ، نيكي و زيباييي را تلقين مي كند ، و عملي است كه روح را به معراج روحاني مي برد ، از روزمرگي به در مي كشد ، به خدا نزديك ميكند ، تعليم و تربيت مي دهد .

دعا : وردي است كه خاطر جمعي مي آورد ، تخدير مي كند ، اميد واهي مي دهد ، ثواب هاي بي ربط به قضيه به بار مي آورد و جانشين مسئوليتهاي سنگين كه خرج و زحمت و خطر و ضرر دارد ، مي شود .

انتظار : آمادگي روحي وعملي و اعتقادي براي اصلاح انقلاب ، تغيير وضع جهان و ايمان قاطع به زوال ، ظلم و پيروزي و عدل و روي كار آمدن طبقه محروم ، و اسير و وراثت زمين به توده غارت شده و انسانهاي صالح و خودسازي براي انقلاب جهاني.

انتظار : وا دادگي روحي و عملي و اعتقادي براي تسليم وضع موجود ، توجيه فساد و جبري ديدن هر چه آيد سال نو گويم دريغ از پارسال و نفي مسئوليت ، ياس از اصلاح و محكوميت قبلي هر قدمي .

غيبت : مسئوليت مردم در تعيين سرنوشت ، ايمان ، رهبري و زندگي معنوي و اجتماعي خود . براي تعيين رهبري از مردم آگاه و مسئول و پاك كه بتواند جانشين رهبري مردم باشد .

غيبت : سلب مسئوليت از همه كس تعطيل همه احكام اجتماعي اسلام ، بيهوده بودن هر كاري ، غير مشروع بودن قبول هر مسئوليت اجتماعي ، به عذر اينكه فقط امام مي تواند رهبري كند و فقط از امام مي توان تبعيت كرد و در برابر امام مي توان مسئول بود و او هم غايب است ، پس هيچي به هيچي !

بخشی از نامه علامه محمد رضا حکیمی به فیدل کاسترو درباره «قرآن»

علامه محمد رضا حکیمی ره، متفکر و نویسنده، سال ۱۳۸۱ در نامه‌ای ۱۸ صفحه‌ای به رییس جمهور کوبا ـ فیدل کاسترو ـ به تشریح و تبیین اصول متعالی و حیات بخش دین مبین اسلام و قرآن حکیم پرداخته است.

این نامه که به زبان اسپانیولی ترجمه شده، واجد فرازهایی بسیار شیوا و پرشور و در عین حال مستند و محکم در معرفی بنیان‌های فکری و اعتقادی قرآن کریم و دین مبین اسلام می‌باشد.

استاد حکیمی ضمن تقدیم ترجمه اسپانیولی ۲ جلد از کتاب «الحیاه» به فیدل کاسترو، تعالیم اسلام را از ۳ منبع مهم اسلامی و اسلام شناختی به نگارش درآورده‌اند که این ۳ منبع عبارت‌اند از : قرآن‌کریم، پیامبر اکرم صلي الله عليه و آله و امام علی عليه السلام.

در اینجا، بخشی از این نامه که درباره «معرفی قرآن کریم» است، تقدیم می گردد. مطالعه و مداقه این فصل از نامه فاخر و ارزشمند به استادان، مدرسان و جامعه محترم قرآنی توصیه می شود.

«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»

«قرآن»

اگر بخواهیم همه تعالیم قرآن‌ و اسلام را در دو کلمه، خلاصه کنیم، چنین می‌شود :

۱- توحید،

۲- عدل.

«توحید» یعنی : «تصحیح رابطه انسان با خدا»،

«عدل»؛ یعنی: «تصحیح رابطه انسان با انسان»

و اکنون شما به هر شناخت اسلامی، یا حکم اسلامی، یعنی اسلام از جنبه‌های نظری و جنبه‌های عملی آن که نگاه کنید، هیچ چیز را خارج از دو موضوع بالا نمی‌بینید‌.

توجه داریم که برای سعادت کامل (دنیوی و اخروی)، یا به تعبیر دیگر سعادت فانی و سعادت باقی انسان، همین دو اصل و رعایت دقیق نظری و عملی آن - در ضمن انواع تربیت ها و برنامه‌ریزی هایی که باید عملی گردد - کافی و بسنده است.

انسان، پس از اعتقاد به خدا، با ادای تکلیف نسبت به آفریدگار خویش، در بعد ابدی کامیاب است؛

و پس از اعتقاد به اهمیت عدالت و اجرای آن (که آزادی معقول نیز در دل آن خفته است)، در بعد سعادت اجتماعی و رسیدن به زندگی سالم اجتماعی به چیز دیگری نیازمند نیست.

کدام جامعه‌ای است، که در آن به فریاد قرآن، درباره توحید و عدل، ترتیب اثر دهند، و از سقوط های بزرگ نرهند؟

و در هر کشور اسلامی و در هر مجتمع قرآنی که دیده می شود، وضع جز این است که گفته شد؛ در آنجا اسم اسلام است نه رسم اسلام. درگیری ها به نام اسلام است، نه برای اسلام. در این گونه اجتماعات، ایمان توحیدی و عمل عدلانی از قوت و قدرت افتاده است.

لذا باید - در آنجاها - فریادگران فریاد توحید و عدل سر دهند، تا جامعه‌های خواب را بیدار کنند، و حاکمیت های غافل را بلرزانند.

در رسالت قرآنی، دو مسأله، دو رکن بنیادین است :
۱- تربیت سالم، یعنی «فردسازی» (به منظور جامعه‌سازی).
۲- سیاست عدل، یعنی: «جامعه‌پردازی»(به منظور فردسازی).

به طور خلاصه،

جامعه قرآنی، «جامعه قائم بالقسط» است

و حاکمیت قرآنی، «حاکمیت عامل بالعدل».

هر چه جز این باشد، نام اسلامی و قرآنی بر آن روا نیست.

منظور نهایی قرآن - در تعالیم و آیات خویش - رساندن انسان است به «حیات طیبه»، یعنی : «زندگی رشدآور».

هدف نهایی در این دین، ساختن چنین جامعه و چنین حیاتی است و برای رسیدن به چنین هدفی بس بزرگ، نمی‌توان به «فردسازی» پرداخت، بدون «جامعه‌پردازی» (و پیراستن جامعه از انواع عوامل سقوط انسانی)، چنانکه نمی‌توان به «جامعه‌پردازی» پرداخت، بدون «فردسازی».

در اینجا سخنی از پیامبر اکرم رسیده است بسیار آموزنده: «کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته»، یعنی همه افراد جامعه اسلامی مانند چوپانند، و همه نیز مانند رمه.

در این مسئولیت مضاعف و مرکب، خوب بیندیشید.

در چنین جامعه‌ای :

همه مسئول همه‌اند،

همه ناظرند همه‌اند،

همه معلم همه‌اند،

همه پندآموز همه‌اند،

و حتی همه پلیس همه اند،

آیا جامعه‌ای از این انسانی‌تر و یکدست‌تر می‌توان تصور کرد؟

پس، حرکت اسلام، در جهت ساختن انسان و جامعه، به منزله سکه‌ای است دورو، که بدون هر یک از آن دیگری تحقق نمی‌یابد، یعنی تا افراد ساخته نشوند جامعه ساخته نمی‌شود، و تا جامعه ساخته نشود افراد ساخته نمی‌شوند.

بنابراین، در جامعه‌ای که قرآن می‌خواهد بسازد، شما مسئولیت یکجانبه پیدا نمی‌کنید،

یعنی نمی‌شود فرد فقط مسئولیت‌های فردی داشته باشد و مسئولیت اجتماعی نداشته باشد؛ یا جامعه فقط مسئولیت اجتماعی داشته باشد و مسئولیت فردی نداشته باشد.

و بدینگونه است که بنای باشکوه «انسانیت عملی» ساخته می‌شود، و انسانها از عدالت محروم می‌گردند و نه از کرامت.

و البته آزادی معقول هم - چنانکه یاد شد - در درون عدالت جای دارد و لازمه عدالت است؛ لیکن عدالت، لازمه آزادی نیست. و به همین دلیل است که در جامعه قرآنی، قدرت هدف نیست، بلکه وسیله است، و به قدر ضرورت از آن استفاده می‌شود. قدرت برای رسیدن به اهداف قرآنی (حیات رشدآور) است نه اغراض شیطانی، و خردکردن کرامت انسان، و خوردن حقوق انسان ها، چنانکه قدرت دولت آمریکا یک نمونه بارز آن است. یعنی خروج از حد انسانیت و دخول در جرگه سبعیت.

آمریکا نه تنها نمی‌گذارد که در کشور خودش، انسانیت متعالی و رشدآور و فرشته‌گون شکل بگیرد، بلکه کشورهای دیگر - مانند کشور ما - را از تحکیم ارکان حیات قرآنی باز می‌دارد، و با عوامل نفوذی و نشر فرهنگ متناقض با فرهنگ قرآنی، از سامانیابی یک «جامعه قرآنی» ممانعت می‌کند، تا مبادا بسیاری از کشورهای زیر نفوذ او، سر به آزادیخواهی و آزادگی بردارند و او را از تخت قدرت شیطانی و تسلط های غصبی خویش به زیر کشند و در برابر انسانیت به پوزش‌خواهی وادارند و در برابر نوامیس انسانی خاضع سازند.

در هر حال، ما اگر بخواهیم، «جامعه قرآنی» را به روشنی تعریف کنیم چنین تعریف می‌شود: «جامعه قرآنی، جامعه‌ای است که عوامل رشد انسانی انسان در آن موجود باشد، و موانع این رشد مفقود».

قرآن، انفجار ملکوت ادراک است، در آفاق سعادت جاودانی.

قرآن، ستون خیمه انسانیت است در قرون و اعصار.

قرآن، جاری صلابت اعصار است در امتداد تاریخ.

​​​​قرآن، انسان را وا می‌دارد تا در احوال امتهای پیشین و سرگذشت تمدنهای باستانی نیک بیندیشد، تا از روزگار ستمگران که خود به ستم دچار گشتند عبرت گیرد، و از ستم‌کردن بپرهیزد.

قرآن، عدالت را فریاد می‌کند، تا مردمان همه زیر سایه گسترده عدل زندگی کنند، و هر کس بتواند به رشد خویش برسد.

قرآن، می‌خواهد که مردم قهرمانانه جباران را بکوبند، و طاغوتهای سه‌گانه:

فرعون (طاغوت سیاسی)،

قارون (طاغوت اقتصادی)

و هامان (طاغوت فرهنگی) را،

در هر جا و هر وقت نابود سازند.

قرآن، به مردمان انگیزه می‌دهد، تا برای فهم حقایق هستی و شناخت پدیده‌های گوناگون وجود بکوشند و تلاش کنند، و راه نظم و تجربه را پیش گیرند، و از نیروی عقل خود حداکثر استفاده را ببرند.

قرآن، می‌خواهد که مردم، در راه نجات انسان محروم، آتش انقلابهای دگرگون‌ساز را برافروزند و با سردمداران ستم و تباهی نبرد کنند و در هر لحظه‌ای نیازی به قیام بود - برای اصلاح جامعه‌های فاسد و حکومتهای جائر - به پا خیزند.

قرآن، می‌خواهد که انسانها حماسه‌سازانی دلاور باشند و از جانبازی در راه ارزشهای متعالی بازنایستند.

قرآن، می‌خواهد که مسلمانان، پیام‌آوران صلح و امنیت برای همه مردم جهان باشند، و پایه‌های حکومتهای سالم را استوار سازند، و از حدود الهی در نگذرند، و به هیچ کس - چه مسلمانان و چه غیرمسلمانان - ستم نکنند.

قرآن، می‌خواهد که مردمان - با کوشش - نعمت های الهی را زیاد کنند، و طبیعت را بشناسند و مسخر سازند، و شهرها را آباد و زیبا کنند، و از دیدن بوستانها و مرغزارها و و رودهای جاری و دریا و آسمان و ستاره و ماه لذت برند، و پندآموزند، و عدالت را - بصورتی دقیق - مراعات نمایند، و زندگی را برای همه و همه نیکو و دوست‌داشتنی سازند، و از هرگونه خودخواهی و غیرفراموشی و انحصارطلبی - بشدت تمام - پرهیز کنند، تا به تقوای فردی و اجتماعی و سیاسی و حقوقی و اجتماعی و مدنی دست یابند.

قرآن، می‌گوید، اموال نباید در دست گروهی خاص باشد، بلکه باید در میان همه مردم به گردش درآید (و مانند خون در همه رگ های پیکر اجتماعی جاری گردد).

قرآن، راه رسیدن به تقوی (سلامت اندیشه و عمل) را، اجرای بی‌دریغ عدالت می‌داند.

قرآن، می‌خواهد که مردم دروغ نگویند، کم نفروشند، غیبت نکنند، بد یکدیگر را نخواهند، و زندگی را بازاری بدانند که انسان باید از آن توشه برگیرد. و این توشه، تقوی است. و تقوی، عدالت و خدمت به انسانیت است.

قرآن، می‌خواهد مسلمانان، شجاع، بامحبت، جهاد آشنا، سلحشور، و مدافع مرزهای ارزشهای قرآن و اسلام، و سربازان دفاعگر سرزمینهای قرآن و قبله باشند، و در «دفاع از اسلام و نوامیس اسلامی» سستی نورزند.

قرآن، انسان را تکریم کرده و حفظ کرامت انسان را لازم شمرده است و مدار تعالیم و احکام قرآن، پس از توحید، انسان است و عدالت و آزادی و رشد در دو جهت مادی و معنوی.

قرآن، تنزیلی است که جانب پروردگار عالمیان، که فرشته امین وحی آن را بر قلب محمد(ص) فرود آورده است، به زبانی عربی روشن، تا جهانیان را بیم دهد.

قرآن، آیینه تجلی پروردگار هستی هاست برای بندگان خویش.

قرآن، سرآمد همه کتاب هایی است که پیش از قرآن از جانب خدای متعال نازل شده است (و پس از قرآن دیگر کتابی از آسمان فرود نخواهد آمد).

قرآن، جداکننده حلال و حرام کردارهای مختلف فردی و اجتماعی انسان است.

قرآن، هدایت‌کننده به استوارترین و محکمترین طریق است.

قرآن، بشارت‌دهنده مؤمنانی است که «عمل صالح» دارند، به پاداشی بزرگ.

قرآن، پیشوایی مهربان، و اندرزگویی خالص است، که به «صراط مستقیم» هدایت می‌کند، صراطی که هیچ تعدد و تفرقه‌ای در آن نیست. چنانکه خود بصراحت می‌گوید: «و ان هذا صراطی مستقیماً فاتبعوه. و لاتتبعوا السبل، فتفرق بکم عن سبیله، ذلکم و صاکم به لعلکم تتقون» - این، صراط مستقیم الهی است،

پس پیرو آن باشید، و به راهها و صراط های دیگر مروید، که گم و گور می‌شوید و از راه خدا می‌مانید. خداوند شما را بدینگونه سفارش می‌کند، تا بشنود که از اهل تقوی گردید».

قرآن، کتابی است که توحید درست (خالی از انواع شرکها و الحادهای بصورت توحید) در آن است، و توحید، توحید قرآن است نه جز آن.

قرآن، برهان حقیقت است از جانب پروردگار بزرگ، و روشن است و بینش درونی است.

قرآن، چراغی است خاموش ناشدنی.

قرآن، عهدنامه خداوند متعال است برای بندگان، با بینشهای نمایان و ظواهر تابان.

قرآن، پرچم نجاتی است که هر کس در زیر سایه آن قرار گیرد گمراه نمی‌شود.

قرآن، کتابی است که بشریت را سراسر - به فروغگیری از پرتو عقل فرامی‌خواند، و انسان ها را به تفکر و تدبر در آیات کوچک و بزرگ هستی وامی‌دارد.

قرآن، منبع حکمت و علم است، و کانون خودسازی و تربیت.

قرآن، معلم کار و کوشش است، و مژده‌دهنده انقلاب های دگرگونساز.

قرآن، کتابی است که در آن حقایق بسیار شفاف و مرزبندی ‌شده بیان گشته است، بدون هیچ شکی و اختلافی (… و لو کان من عند غیرالله، لوجدوا فیه اختلافاً کثیراً - اگر قرآن کتاب خدا نبود، سرریز از اختلاف بود).

قرآن، میزان عدالت، و فراخوان با اقامه قسط است.

قرآن، کتاب دوست‌داشتن است (دوست‌داشتن خدا انسان را، و انسان خدا را).

قرآن، مژده‌دهنده است، بیم‌دهنده است، و دعوتگر به تعهد و پایداری و مقاومت.

قرآن، امرکننده به اجرای عدالت و احسان و کار نیک و رعایت تقوی است.

قرآن، فراخواننده مردم است که برای خدا گواهان حق، و پایوندان اقامه قسط باشند.

قرآن، فریادگر همیاری در راه نیکی‌کردن و پرهیزگاری، و همیاری‌نکردن در راه گناه و کینه‌توزی است.

قرآن، آموزگار گذشت و عفو، و امر به کارهای نیک، و ترک فساد و تباهکاری است.

قرآن، خواهان آن است که مردمان در برخوردهای بزرگوارانه رفتار کنند، و مسلمانان اهل چشمپوشی و تواضع باشند، و متکبرانه راه نروند، و از خود راضی و سرکش نباشند.

قرآن، خواهان آن است که مردم خدا را بسیار یاد کنند، که اطمینان دل و آسایش روح به ذکر «الله» بدست می‌آید.

قرآن، خواستار آن است، که با تأمل و تأنی و به خود یادآوری‌کردن، آیات آن را بخوانند (نه با شتاب و حواس‌پرتی)، چون قرآن کتاب خدای متعال است که به سوی خلق فرستاده است، تا در آیات آن - یک یک - تدبر (اندیشه ممتد) کنند، و با طهارت و علوم قرآن، پرده‌های پوشاننده حقیقت را از دلهای خود پاره‌ کرده بدور افکنند.

قرآن، بدان فرامی‌خواند که مردم از رکود جسمی و روحی در آیند، و در زمین سیر و سفر کنند، و با چشم باز و اعماق بین در هر چیز بنگرند.

قرآن، کتابی است که به انسانها فرصتهای تدبر ژرف و اندیشیدن سازنده نشان می‌دهد، هم درباره بدن و چگونگی آفرینش آن از مراحل اولیه، و هم درباره استعداد و روحی که آفریدگار به انسان داده است، و هم درباره تکامل های او در هستی انسانی.

قرآن انسان را می‌انگیزاند تا در فاصله‌های حیاتی خویش (کودکی، نوجوانی، جوانی و …) نیک بیندیشد، تا پایان زندگی و انتقال به جهان دیگر، و عوالم و نشآتی که در آنجا هست.

قرآن، کتابی است که فرا می‌برد انسان را تا دنیای تأمل و تدبر، و فهمیدن خلاق، از راه موفق حقی که در انفس و آفاق در حال تجلی است.

قرآن، کتابی است که انسان را وادار می‌سازد، تا در احوال امتهای پیشین و چگونگی سرنوشت آنان، و تمدنهای باستانی، و شداید و گرفتاریهایی که برای پیشینیان، به دلیل ظلم و ستمی که کردند پیش آمد (فلما نسوا ما ذکروا به، فتحنا علیهم ابواب کل شیء - چون هر چه به آنان تذکر دادیم به دست فراموشی دادند، ما درهای بدبختیها و عذابها را بر روی ایشان گشودیم …)

قرآن، همچنین کتابی است که سرگذشت مردمانی را نیز یاد می‌کند، که به دلیل پایداری در راه خدا، و ایثار مال و جان، و پیروی از حقیقت تابناک، با هدایت الهی به انقلابهای دگرگونساز، و برکات و رفاه در زندگی دست یافتند، و دست غاصبان حقوق خویش را قطع کردند.

قرآن، کتابی است که به مردمان انگیزه می‌دهد، تا برای فهم حقایق شناختی و معرفت الهی بکوشند و در سیر مترقیانه روحی چنان پیگیر باشند، تا به آستانه قرب خداوندی برسند، زیرا که آفریننده آنان، و روزی‌دهنده آنان، و همواره نعمت حیات و عقل را در اختیارشان قرار داده است، در هر آن، آن را تجدید می‌کند، و گر نه هم حیات را از دست می‌دادند، هم عقل را. و بدینگونه انسانهای باخردی که در جهان اندیشیده‌اند، و راه را از چاه شناخته‌اند، با آرزومندی و سرخوشی به نزد پروردگار خویش می‌روند - پیش زا آنکه آنان را نومید و مقهور به درگاه او کشند - و اینگونه انسانها از آستان الهی طلب آمرزش می‌کنند. تا آنان را ملحق سازد، به صابران، صادقان، خاشعان، انفاق‌کنندگان و در سحرها آمرزش‌خواهان (… الصابرین و الصادقین و القانتین و المنفقین و المستغفرین بالاسحار)

قرآن، کتاب «نماز» است مردم را فرام می‌خواند تا نماز را برپای دارند و زکات بدهند، و با نمازگزاران نماز گذارند و در پیشگاه آفریدگار ازل و ابد، به رکوع و سجود روند.

قرآن، کتاب «عدالت»، که عدالت را فریاد می‌کند، و بر تحقق آن تأکید می‌ورزند، تا عادلان را در زمین جانشین خود سازد، و آنان را وارث همه چیز گرداند.

قرآن، می‌خواهد که مردم همه خیر را بخواهند.

قرآن، می‌خواهد که مردم قهرمانانه جباران را بکوبند، و طاغوتهای سه‌گانه :

طاغوت سیاسی - فرعون هر جا و هر قوم،

طاغوت اقتصادی - قارون هر جا و هر قوم،

و طاغوت فرهنگی - هامان هر جا و هر قوم)

را سرنگون سازند، تا برای انسانها زمینه عزت و سربلندی فراهم آید.

قرآن، می‌خواهد، مسلمانان سست عنصر نباشند، و اندوه به دل خویش راه ندهند، تا با ایمان قاطع و عمل صالح، سروران جهان گردند.

قرآن، می‌خواهد که مردم، در راه نجات انسان محروم، آتش انقلابهای دگرگونساز را برافروزند، و با پیشوایان کفر و گمراهی و ظلم نبرد کنند، و در هر لحظه نیازی به قیام بود. برای اصلاح جامعه‌های فاسد و حکومتهای جائر از پای ننشینند.

قرآن، می‌خواهد مسلمانان، مبلغان صلح و امنیت برای همه مردم جهان باشند، و پایه‌های حکومتهای سالم را استوار سازند، و از حدود الهی در نگذرند، و به هیچکس - چه خودی و چه بیگانه - ستم نکنند.

قرآن، می‌خواهد همیشه دسته‌ای از مؤمنان، مردمان را به کار خیر فرا خوانند، و امر به معروف و نهی از منکر را با جدیت (و در صورت وجود شرایط) اجرا کنند.

قرآن، می‌خواهد که مردم نعمتهای الهی را زیاد کنند، و بر اموال بصورت صحیح بیفزایند، و شهرها را آباد و زیبا سازند، و زندگی و معیشت را نیکو دارند، و در استفاده از نعمتهای الهی، عدالت را مراعات نمایند، یعنی آنها را در دسترس همه قرار دهند، و از هر گونه ویژه خواهی و خصوصی‌طلبی پرهیز کنند.

قرآن، می‌خواهد که اموال در دست شماری سرمایه‌دار نگردد و بصورت «دوله بین الاغنیاء» درنیاید، و در اختیار همگان باشد. و کوششهای تکاثری و زندگیهای پرریخت‌وپاش و مسرفانه اشرافی را براندازند، تا محرومین فرصت رسیدن به حقوق پایمال‌شده خویش را به دست آورند.

قرآن، می‌خواهد که مردم از اسراف بپرهیزند، و بپرهیزند، و بپرهیزند …

قرآن، می‌خواهد که در راه ادی تکلیفهای مختلف فردی و اجتماعی، و وظایف الهی - انسانی خویش بکوشند و حوصله به خرج دهند، و در این راه هیچگونه سستی و کسل‌بودن به خود راه ندهند، و بدانند که آفرینش آسمان و زمین، و زندگی چند روزه انسان در کره ارض و سپس مرگ و انتقال به عالم بیخود و بی‌هدف نیست.

قرآن، می‌خواهد مسلمانان اختلاف نداشته باشند، و امت واحده باشند، و عاملان تفرقه را چنان مأیوس کنند، که آرزوی خود را به گور برند.

قرآن، می‌خواهد انسانها به جمال جهان و زیباییهای شادی‌آور زندگی به چشم لذت ‌بردن - و در عین حال آموختن - نگاه کنند، و در این خورشید و ماه و ستارگان و دریا و صحرا و درختان و گیاهان و شکوفه‌ها و گلها و بیشه‌ها و کوهها و پرندگان رنگارنگ و جانوران وحشی دشتی و دریایی و باغهای سرسبز شادی‌آور و بوستانهای انبوه در هم تنیده، یا چشم زیبانگری و زیباشناسی بنگرند، و اینهمه جمال و زیبایی خیره‌کننده را ساده نگیرند …

قرآن، می‌خواهد مردم نگاههای تفریحی و شادیجویانه - و فراگیرانه - خویش را به جهان و آنچه در آن است، با توجه به ملکوت عالم و باطن وجود درآورند، تا به سر الهی در هر چیز - به اندازه استعداد و توجه و تأمل خود - پی ببرند، و از ظاهر عالم به باطن برسند، و چشم ظاهر را وسیله رسیدن به چشم باطن قرار دهند.

قرآن، می‌خواهد، در همه این امور که ذکر شد، تکیه‌شان به هدایت قرآنی باشد، یعنی با عصای قرآن در پهنه کائنات سیر کنند، و با مشعل قرآن همه جا را روشن ببینند. و مهمتر از همه اینکه از تعمق و تدبر در خود «قرآن‌کریم» - فهرست جهان کبیر است - و اندیشیدن در آیات مبهوت‌کننده آن، که همواره دارد با مردم سخن می‌گوید، غفلت نکنند، و بدانند که قرآن‌کریم یک کتاب معمولی نیست، بلکه ریسمانی است که آنان را به آفریدگارشان و روزی‌دهنده‌شان وصل می‌کند، غرائب آیات آن تمام نمی‌شود، عجائب اسرار آن پایان نمی‌پذیرد، و شباهتی و ربطی به سخن مردمان و کلام انسان عادی ندارند.

قرآن، می‌گوید، دانشمندان، به هیچ روی، قابل مقایسه با مردم بی‌دانش نیستند.

قرآن، می‌گوید، مجاهدان در راه ارزشهای متعالی، برای رسانیدن انسانیت به رشد انسانی، پاداشی بسیار بسیار برتر و بیشتر دارند.

و قرآن، …