« فراق دو يار »

( با تضميني از غزل سعدي )

غم فراق تو تا كي چنين نزار كشم؟

ز غربت تو و قرآن، كجا قرار كشم؟

نه آن كه فصل زمستان، كه در بهار كشم؛

« غم زمانه خورم یا فراق یار کشم ؟

به طاقتی که ندارم، کدام بار کشم؟ »

 

مر اين دو نور هدايت، دليل گفتن از او

دليل عشق الهي، به دل نهفتن از او

مرا چگونه تحمّل غم گسستن از او؟

« نه قوّتی که توانم کناره جستن از او

نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم. »

 

به روز حشر، اميدم بود به شاه كرم

ولي به شِكوه درآيد، كنار اهل حرم

امان نمي دهد از شرم، سيل اشك ترم

« نه دست صبر که در آستین عقل برم

نه پای عقل که در دامن قرار کشم. »

 

چو گويدم كه مرا ز بيگانه دردي نيست،

تو را سؤال ز امانت خيال كردي نيست؟

ميان اين همه مردم، چگونه فردي نيست؟

« ز دوستان به جفا سیرگشت، مردی نیست.

جفای دوست زنم، گر نه مردوار کشم. »

 

هر آن كه در پس پرده، نديد جور عدو

و جاي بار امانت، گزيد جور عدو

حيات دنيي و عقبي، خريد جور عدو

« چو می‌توان به صبوری کشید جور عدو

چرا صبور نباشم که جور یار کشم؟ »

 

كنون من و دو امانت به وقت يوم الفصل

و دست خاليم از اين وجود اصل الاصل

و نامه اي كه ندارد نشان از اين سرفصل

« شراب خورده ساقی ز جام صافی وصل

ضرورت است که درد سر خمار کشم. »

 

اگر مر اين دو سه روزه، دمي به هست آيد،

به شكر ساقي و مطرب، سري به مست آيد.

دماغ زشت عدو را يقين شكست آيد.

« گلی چو روی تو گر در چمن به دست آید،

کمینه دیده سعدیش پیش خار کشم. »

 

فروردين 1397