«نمي خوانيم يا بلد نيستيم بخوانيم؟»
«نمي خوانيم يا بلد نيستيم بخوانيم؟»
این روزها موضوع مکانیسم ماشه خیلی داغ شده و بعضیها برایشان سؤال است که چرا کسی جلوی این «سوتی» را نگرفته. (البته باید قبل از هر چیز در -لیترالی- پرانتز بگویم اگر بپذیریم که این موضوع سوتی بوده و تیم مذاکرهکننده به هر دلیل مجبور به پذیرش همچین شرطی نبوده) خود تیممذاکرهکننده که متن را «خواندهاند» و امضا کردهاند.
نهادهای بالادستی که «خواندند»،
مجلس که «خواند»،
شورای نگهبان حالا فقهایش هیچ ولی حقوقدانهایش که «خواندند» ...
چرا کسی این را ندید و اگر دید، چرا قبول کرد؟
راستش این روزها با حسی غریب مجاور هستم: زندگی کردن در کشوری که هیچ کس «نمیخواند.» هیچ نمیخواند. مدیر میگوید: «من وقت ندارم خلاصه بگو» و خواندن گزارشی یکصفحه ای را هم گردن نمیگیرد چه برسد به چند ده صفحه و کسی هم جرأت نمیکند بپرسد: «با نخوندن گزارش که کار اصلی توئه، داری وقت ذخیره میکنی که چه غلطی بکنی؟»
من وقتی دارم توی بانک یا بیمارستان چیزی را امضا میکنم، نمیخوانم و جالب که طرف مقابل هم چون میداند کسی نخواهد خواند، هشداری هم نمیدهد که «بخون» و بهقول اهالی سینما، اصلاً میزانسنی هم برای خواندن چیده نشده. همه چیز سرپایی، همه چیز هولهولکی.
کشوری که استاد دانشگاهش پایاننامه را نمیخواند.
نماینده مجلسش لایحه را نمیخواند. قاضیاش پرونده را نمی خواند.
پزشکش شرححال بیمار را نمی خواند.
کارگردانش فیلمنامه را نمیخواند.
روحانیانش تنها «کتاب»ی را که خدا -همان خدایی، که روحانیان، صبح تا شب نگرانند من و تو از دستوراتش پیروی کنیم- صراحتاً دستور به «خواندن» داده، نمیخواند.
از همه غریبتر اینکه خود نویسنده ها هم اغلب متن خودشان را نمیخوانند.
تو هم که تا اینجا آمدی و در حال خواندنی احتمالاً داری مرا مرامکُش میکنی!
حالا سؤال: «نمیخوانیم یا بلد نیستیم بخوانیم؟»
به نظرم هر دو. «خواندن» مهارت است.
چیزی که باید در مدرسه یادمان می دادند و ندادند.
احمقانه اینکه در دورهی نوجوانی ما چیزی مُد شده بود به اسم تندخوانی. یعنی ما بدون اینکه خواندن را یاد بگیریم، سوق داده میشدیم که تند بخوانیم! حالا تند بخوانیم که بعدش چه غلطی بکنیم، کسی نمیدانست. خواندن یعنی «سواد» داشتن و این خیلی از فهمیدن کلمات و دانش تبدیل واجها به صوت بالاتر است. خواندن احتیاج به نظم ذهنی و استنتاج منطقی دارد و اینها را هم باید در مدرسه یاد بدهند که نمیدهند و نمیشود در این شرایط از مدرسه خیلی هم انتظار داشت. اگه عمیق بخواهیم فکر کنیم، شاید چیزی بالاتر از خواندن نباشد.
از قضا ریشهی خیلی از گرفتاریهای ما -اگر نگوییم همهاش- همین بلد نبودن «خواندن» است. تاریخ نمیخوانیم؛ پس مدام اشتباهات گذشته را تکرار میکنیم و از آن جالبتر این که تاریخ نمیخوانیم و بعدِ مدتی دیگر کسی تاریخ هم نمینویسد که کس دیگری بخواند. متن قراردادهایمان را درست نمیخوانیم و از آن ترکمانچای درمی آید تا ماشه و البته گرفتاریهای سر سال با صاحبخانه. گزارشهای کارشناسی را نمیخوانیم و تهش میشود مشکلات تورم، بیآبی، بیبرقی، محیطزیست، مهاجران افغان و ... عقدنامه را هم نمیخوانیم و تهش میشود طلاق و زندان مهریه و ...
ویدئویی اخیراً دیدم از جف بزوس که میگوید در آمازون پاورپوینت ممنوع است. اگر بخواهند تصمیمی مهم بگیرند، همه دور میز جلسات مینشینند و در شروع جلسه وقت میدهند که همهی اعضا، متن گزارشهای معروف ۶صفحهای را که دربارهی موضوع جلسه نوشته شده، کامل بخوانند. درست مثل کلاس درس مدرسه. برای تقویت شفافیت و تفکر عمیق. و البته بزوس تأکید دارد به اینکه نوشتن که طبعاً ارتباطی تنگاتنگ با خواندن دارد، «سازوکاری اجباری» برای «نظمدهی به افکار» و بیان آنها با دقت بالاست. خلاصهاش اینکه وقتی خوب بنویسی و خوب بخوانی به تدریج میفهمی که چه غلطی داری میکنی. حالا چه در زندگی شخصی و ساحت فردی و چه در سازمان و کشور و ساحت جمعی.
چند سال پیش مناظرهای در فضای مجازی چرخید بین اکبر ترکان و حجت عبدالملکی. آنجا ترکان با تأکید، جملهای مهم به طرف مقابل میگفت: «برای اینکه عدد نمیشناسی» اصلاً نمیخواهم قضاوت کنم که حق با ترکان بود یا نه. ولی نفس به زبان آوردن این جمله خودش «فهم»ی میخواهد. باید دیده باشی کسانی را که قرار است تصمیمهای بزرگ بگیرند و عدد نمیفهمند. عدد نفهمیدن هم از جنس نخواندن است: نداشتن نظم ذهنی، نداشتن استنتاج منطقی و ریاضی.
بسیاری از اطرافیان وقتی متن خیرمقدم در مراسم یکسالگی بدپیآر را از رو خواندم، ایراد گرفتند که یعنی باید حفظ میکردی. ولی درواقع منظورشان حفظ هم نبود. در مملکت ما کلاس و ارزش بداهه بلغور کردن است. که بشوی خطیب زبردست و سخنران برجسته. در حالی که خواندن از نظر من ارزش است؛ حتی در جمع. بهخصوص در جامعهای که "نمیخواند"
اصلاً همین که در کشور ما از رو خواندن را تبدیل کردهاند به نماد عدم تسلط و سخنفرسایی، شده مظهر حضورذهن و ... شاهدی بر ادعایم است. کسی هم حواسش نیست که سخنرانی معروف مارتین لوتر کینگ که «رؤیایی دارم» هم نویسنده داشت و هم متن. در جامعهای که متأسفانه همان پیکر نحیف نثرنویسی کلاسیکش هم این روزها تحلیل رفته و چیزی ازش نمانده، کسی دیگر نه برایش متن سخنرانی مقامات سیاسی مهم است، نه یک جستار خوب در فصلنامهای معتبر و نه ستونی جریانساز در روزنامهای پرتیراژ. این میشود که نیویورک تایمز از سال ۱۲۳۰ شمسی، یعنی از اوایل سلطنت ناصرالدینشاه تا امروز چاپ می شود و همین الان بیش از نیم میلیون تیراژ چاپی دارد و ما شدیم کاسه داغتر از آش که: «دیگه توی عصر اینترنت کی روزنامه میخونه؟» درد جای دیگری است و من ایرانی رودربایستی دارم که بگویم: «من بلد نیستم بخونم. هی چرا اصرار داری روزنامه و مجله و کتاب و متن به خوردم بدی؟»
ما همین جور هم «نخوان» بودیم، دیگر اینستاگرام تیر آخر را هم زده. شدیم ملت هولهولی. هولهولی به دنیا میآییم. هولهولی زندگی می کنیم که این البته اسمش «زندگی» نیست و هولهولی هم میمیریم. نه اینکه فقط وقت نداریم بخوانیم. اصلاً کلاً وقت نداریم.
حرف آخر:
بنیامین نتانیاهو چند ماه پس از ترور سیدحسن نصرالله در افتتاحیه سندیکای مطبوعات یهود (jns) تأکید کرد برای اینکه تصمیم نهایی را برای حذف او بگیرد، گزارش «۸۰ صفحه ای» موساد درباره نقش نصرالله را نه یک بار بلکه دوبار خوانده است. نمی دانم در این وانفسا نه میان سران ما، حتی نه در بدنه مدیران ارشد و میانی، از بین کارشناسان امنیتی کسی هست که حوصلهاش بگیرد یک گزارش ۸۰صفحهای دربارهی دشمنش را «دو بار» بخواند. ایران بامداد ۲۳ خرداد غافلگیر نشد. خسارت سنگین جنگ دوازده روزه، مثل بقیهی خسارتهای دویست سال اخیر نتیجهی بدیهی نخواندن است.
برگردیم به شروع حرف:
اصلاً بعید نیست حتی یک نفر هم در کل این جمعیت ۹۰میلیونی یکبار به خودش زحمت خواندن برجام را نداده باشد. اصلاً بعید نیست.
نمیشود یکشبه مشکلات حل شود. ولی حداقل از جایی شروع کنیم: مثل خواندن گلستان و بوستان در شروع جلسات «مدیریتی» یا تبدیل پاورپوینت های بیسر و ته به یک متن توجیهی سروتهدار. یا خلاصهنویسی گزارشهای مدیریتی در سطوح مختلف به عنوان بخشی از شرح وظیفهی کارکنان یا ...
به نظرم آنقدر عقب هستیم که هر چه بخوانیم قدمی رو به جلوست.
سيد مصطفي حسيني 7 شهيور 1404
امام خمینی ره: «تربیت باید قرآنی باشد؛ بچه های ما باید تربیت قرآنی بشوند.»